و اگر بداند اینها را نوشته ام کله ام را می کند...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادر من قرتی نیست. قرتی نبودن تعریفش است. یعنی اگر واژه ای باشد در مقابل قرتی، مادر من همان است. منظورم سادگی نیست ها. یک جور قرتی نبودن خاص. در مقابل هر گونه نماد قرتی گری به جد مخالفت می کند. آرایشگاه نمی رود. تقریبا آرایش نمی کند. مانتوی چیتان نمی پوشد. شال و روسری رنگی سرش نمی گذارد. گردنبند و گوشواره و دستبند نمی خرد. حلقه دستش نمی کند. لاک نمی زند. گریه نمی کند. حالا مدتی است که رنگ کردن موی سرش را هم گذاشته کنار. موهای سفید و خاکستری روی سرش را گرفته اند و موهای بلندتر از آخرین رنگی که ماهها قبل گذاشته قهوه ای روشن هستند. چند روز پیش گفتم بیا ببرمت آرایشگاه. یک مدل خوب به این موها بدهد از این حالت عجق وجق بیاید بیرون. گفت باشد و من تعجب کردم. گفت ولی حالا نه. باشد برای وقتی که می خواهم بروم استانبول. قول داد که فعلا دستش نزند که تا آخر تابستان کمی بلند شود. 

امروز صبح مچش را گرفتم که داشت ته موهای قهوه ای را روبروی آینه قیچی می کرد. تا مرا دید موها را با کش بست که دست نزدم. روشویی پر از طره های قهوه ای و خاکستری بود. خنده ام گرفت که چرا دارم با کمالش می جنگم. مادرم به شیوه خودش کامل است. به شیوه خودش زن است. دلربایی اش در سادگی اش نهفته است. در همه چیزهایی که حتی از خودش پنهان می کند. در این استقلال عجیب و سرسختی اش. در لجبازیش...  

 

 

فکر می کردم هیچ چیزی از اخلاق این زن به ارث نبرده ام. اشتباه می کردم.