آه ، سهم من این است *
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

فکرهایم سکوت کرده‌اند. دلم می‌خواهد بنویسم دلم برایت تنگ شده. دلم برایت خیلی خیلی خیلی... تنگ شده و دلم می‌خواهد تا قیام قیامت بنویسم « خیلی »  انگار حجم این همه « خیلی » می‌تواند بگوید که چه احساسی دارم. به روزهای خانه کوچک تو فکر می‌کنم. تو که در آن آشپزخانه فسقلی می‌چرخیدی و نمی‌گذاشتی کمکت کنم. به منظره‌ای که از پنجره پیدا بود. به مبلهای طلایی‌ات. به آینه و شمعدانت روی شومینه. به عکسهای عروسیت. به آن همه شمع. به تو ، تو ، تو ... دارم گریه می‌کنم. دارم برای این همه دور شدن از تو گریه می‌کنم. برای گم کردن صدای تو، برای ندیدن خنده‌های تو. دارم برای این همه نبودنت گریه می‌کنم. جواب نامه‌ام را نوشته‌ای. نامه بداخلاق و عصبانی شیدایی را که می‌شناسی. خودت هم مهربان ننوشته‌ای. اما حرفت درست است. در این پنج سال بی خبری من و تو یواشکی و بی صدا سی و پنج ساله شده‌ایم. در این پنج سال بچه هایمان بزرگ شده‌اند. در این پنج سال پیشانی من پر از چروکهای ریز شده است. در این پنج سال من گم شده‌ام. پیدا شده‌ام و باز و هزار باره راهم را جستجو کرده‌ام. تو هم می‌دانی که من هنوز سرگردانم. من هم می‌دانم که تو هم. پنج سال را از دست داده‌ایم. نمی خواهم سالهای دیگری را از دست بدهم. دلم برایت خیلی خیلی خیلی ... تنگ شده است.

 

× فروغ فرخزاد