لیلا اگر اینجا را می خوانی لطفا به زبان خوش برگرد...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نمی دانم از کی ولی یک وقتی متوجه شدم که شبها پرده های خانه را نمی کشم. به خاطر آفتاب دم صبح بود. از طلوع تا نزدیکیهای ساعت 9 آفتاب می افتد توی خانه. پرده ها باز می ماندند از شب تا صبح، از صبح تا شب، آن برهنگی که روزهای اول از باز بودن پرده ها احساس می کردم اثرش کمرنگ شد. حالا خیلی وقت است که از دیدن پنجره های روبرو، نور، چراغهای ماشینها و تکان خوردن برگها لذت می برم. پنجره‌ی شبم زنده شده. جان گرفته. پسرک می گوید: « اما اینطوری همه ما رو می بینن.» می گویم که ببینند. چیزی برای پنهان کردن نداریم. داریم با دیوار ارغوانی و کاناپه و بالشهای قلبی زندگیمان را می کنیم. فکر می کنم شاید از شبم، از شب مادرانه ام نوری بتابد به خانه ی کسی. چشم کسی بیفتد به راه رفتن ما، به بغل کردنش که این روزها آنقدرها هم آسان نیست، به بخاری که از روی ظرفهای سوپ بلند می شود و فکر کند زندگی ادامه دارد. زندگی جایی جریان دارد.

دیشب فیلم می دیدم. از آن فیلمهای غم انگیز که حقایق دردناک را مثل هنری توی چشم مخاطب می کنند که زندگی چیز مزخرفی است. خب حق با فیلمساز است ولی گفتن ندارد. من نویسنده اگر قرار باشد بنویسم که دنیا به درد زندگی نمی خورد و لطفا بعد از خواندن کتاب من خودکشی کنید هنری نکرده ام. اگر در این وانفسای بی رحم بشود امید را – گیرم به مقیاس قطره چکانی – به کسی تاباند، هنر است. حالا که آمده ایم و حالا که داریم زندگی می کنیم. البته که هوا گرم است و امنیت جانی و مالی و شغلی و عاطفی نداریم اما داریم در وطن به فنا رفته مان زندگیمان را می کنیم و آنقدرها هم غیر قابل تحمل نیست. خوبی اش این است که هنوز دوستانی مانده اند که بشود کنارشان از افسردگیهای گاه و بیگاه جان سالم به در برد.  

ته ته اش این است که زندگی هنوز زیباییهایش را دارد. مثلا یک زنی هست که دیروز توستر و اجاق گازش را تمیز کرده و امروز چنان از کرده خود دلشاد است که انگار فتح الفتوح کرده. زنی هست که لیلایش از خانه قهر کرده و هر چه فکر می کند نمی داند چطور باید لیلا را برگرداند اما می تواند بنشیند و از پنجره های دوردست روبرو بنویسد. بنویسد که امیدوار است بتواند لیلایش را با یک بهانه غیر زرد خوشایند برگرداند به خانه و خلقی را از نگرانی برهاند. نشد هم می رویم نازش را می کشیم و برایش یک تکه طلا می خریم و خیلی زرد برش می گردانیم و به همه کسانی که از زرد بودن عقشان می گیرد دهن کجی می کنیم.

بنویسد که دیشب یکی از خانه‌های روبرویی مثل ما پرده ها را نکشیده بودند. دیوارهایشان آبی بود. مثل خانه آبی س. آدمها راه می رفتند. من نمی توانستم چشم از آنها بردارم. تمام شب، تمام شب من به دیوارهای آبی نگاه کردم و از آن فیلم دردناک جان سالم به در بردم. زندگی با همه مزخرفی اش رسم خوشایندی است. شاید کم کم بقیه همسایه ها هم به جنبش صامت نبستن شبانه پرده ها بپیوندند. آن وقت شب و فیلمها و دیوارهای رنگی مان را با هم شریک می شویم.

 آن وقت دیگر تنها نیستیم. در مقیاس شهر بزرگی که زندگی توی حلق همدیگر را به ما تحمیل کرده و به روحمان تنهایی عمیقتر از آنچه تحملش را دارد، بخشیده است.