شرح حال دل پروانه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پروانه نارنجی با آن خط و خال مشکی گیر افتاده بود کنج دیوار. فکر کردم افتاده توی تار عنکبوت یا بلایی سرش آمده. اما فقط ترسیده بود. فکر می کرد رسیده ته دنیا. ته دنیا همه اش سفید بود و اثری از برگ و درخت و آسمان نبود. کمی می رفت بالا. بعد سر می خورد پایین و باز خودش را می کوبید به سفیدی مطلق. سفیدی بی پایان روبرویش. عمر پروانه چند روز است؟ شاید به مقیاس عمر ما، چند سالی را در این اندوه گذرانده بود که دیگر تمام شد. همه چیز به پایان رسید. بعد تو بالهایش را گرفتی. آنقدر آرام که آن گرد سیاهی که از خالهای پروانه ها به دستهای بچگیم می افتاد، هم به دستهایت نماند. پروانه را درست دو قدم آن طرفتر پر دادی به طرف برگهای چنار. پروانه رفت. رفت و رفت. زنده بود. آسمان روبرویش بود و آن سفیدی مرگبار ترسناک دیگر وجود نداشت. چند سال از عمرش، به مقیاس عمر ما در آن کنج سفید گذشته بود؟