من حکم می‌دهم پس احتمالا هستم.
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بگذار بنویسم که عشق، هر جا که لق شود، کمرنگ شود، بوی روزمرگی به خودش بگیرد مرده است. تمام شده. اینکه بخواهی با تنفس مصنوعی و اسمهای شیرین بهش دادن به زور زنده نگهش داری بی فایده است. دیگر اسمش عشق نیست. خاصیتش این است که زیر نور ترسناک قطعیت رنگ می بازد. باید هاله ای از گنگی دور و برش باشد که بشود بهش گفت عشق. بشود دل را بلرزاند. دلت را بکشاند به تپیدنهای پی در پی. باید فرق داشته باشد با دیدن. شناختن. لمس کردن.

عشق باید همان عشق باشد. همان شور بی پایان و گور پدر همه کسانی که می گویند به مرور زمان عشق شکلش عوض می شود و می شود دوستی و احترام و کوفت و زهرمار. عشق شکلش عوض نمی شود. اصلا چیز دیگری نمی شود. اگر شد که دیگر عشق نیست. همان چیز دیگر است. دوست داشتن. مهربانی. عادت. دوستی. احساسی غریب از تعلق.

عشق همین دیوانگی بی توضیح است که در هر شب و هر روز می نشیند روی نرده های خانه و پایش را در هوا تکان می دهد و چشم که ازش برداری خودش را پرتاب می کند پایین. همین است که نمی شود چشم ازش برداشت. که باید ازش مراقبت کرد. که مراقبت ازش آن نیست که بپایی‌اش و آب و دانش را بدهی. مراقبتش این است که حواست به آن شور گنگ باشد که بماند. همانطور شوریده و گمنام بماند. عشق اگر عشق باشد نباید بگذارد آدمت را خیلی خوب ببینی. نباید بیاید توی طبقه بندیهای رایج. باید اصلا ندانی. مدام شک کنی به دانسته هایت. مدام برگردی عقب و مدام حواست باشد که آیا دارد پا به پایت می آید یا نه.

عشق اگر عشق باشد چشم ازش برداری خودش را می زند به گریه. آرام ندارد. از بستر طولانیترین همخوابگی هم که بلندش کرده باشی باز بهانه می گیرد. بهانه‌ی هوایی که خنک نیست. نوری که به چشمش می خورد. روزی که آن طور نیست که او دوست دارد باشد. عشق لوس است. بهانه گیر است. کودک است. بالغ که شد فاتحه اش خوانده است. اصلا تمام مزه اش به همین قطعیتی است که ندارد. به آرامی که نمی گیرد. به اینکه زیر ذره بین اگر بگیری اش تا ناکجای دور از تو می پرد و باید ساعتها التماسش را کنی تا روی نرده هایش برگردد.