درست در میانه ی تابستان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

 

از ساق پایم با آن خراشهای قرمز و زخمها عکس گرفتم. دوستم گفت جای پنجه ی مرگ است. گفتم نه جای پنجه ی مرگ نیست. جای چنگ زندگیست که مرا گرفته که مرگ با خودش نبرد. گیرم که روی پاهایم را خراشیده. از هیچ زخمی روی تنم اینقدر مغرور نبودم. می‌شد مرده باشم. با تنی بدون زخم. سفید از لمس آب، لمس طولانی آب. می‌شد به جای اینکه روی زخمهایم را دست بکشم دیگر توانایی لمس کردن و نفس کشیدن نداشته باشم. می‌شد مرده باشم و از همه چیز ساده تر همین مرگی بود که از یک قدمی ام گذشته بود. درست از یک قدمی.

مرگ خودش را بین موجهای خاکستری جا کرده بود. آنقدر معصوم که می‌توانستی با هر چیز دیگری اشتباهش بگیری، هیجان یا بازی با موجها. آنقدر همه چیز معمولی بود که مردن به نظر بی معنی می‌رسید. آنجا در پنجاه متری ساحل آب شانه هایمان را گرفت. افتاده بودیم توی دامش. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. ساحل خلوت و آفتاب خوب و آب شد قاتلی ملایم. از آنهایی که با لبخندی ملیح برای مقتولشان توضیح می‌دهند که چرا دارند می‌کشندش و اینکه امروز، در میانه ی مرداد چه روز خوبی برای مردن است.

مرگ آنقدر معمولی و ساده بود که غریبی نکردم. شبیه فامیلی دور که چهره اش آشناست. شبیه دوستی که سالهاست ازش بی خبری. اما خودش بود. شانه هایمان را محکم نگه داشته بود و آبها، آبهای خاکستری ولرم، مثل دیواری بودند که نمی‌گذاشتند یک قدم هم به پیش برداریم.

داشتیم با آب می‌جنگیدیم. کسی هم توی ساحل نبود که بشود با نوای «آی آدمها» صدایش کرد و تازه اگر هم بود ما حواسمان نبود که باید داد بزنیم. همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. یک لحظه تن داده بودیم به بازی موج و لحظه ای دیگر موج بازی را جدی گرفته بود. نمی‌خواست رهایمان کند. نمی‌خواست برویم و تنها خودش را در این تکه دریا به شنها بکوبد. موج همبازی می‌خواست. ساحل، ساحلی که فقط 50 متر آن طرفتر بود شد مقصدی بعید. جایی ناممکن. صخره ها نزدیکتر بودند. صخره هایی با لبه هایی تیز که خزه های سبز و نارنجی لابلایشان بود و ساحلی مصنوعی را نگه داشته بودند.

وحشت مرگ قبل از اینکه فلجمان کند رفتیم به طرف صخره ها. صخره ها، تیز و دوست داشتنی درد را مثل خون توی رگهایمان دواندند. موجها، دیوانه از فرار ما شروع کردند به کوبیدنمان به سنگها. آنقدر کوبیدند تا دستهایمان را بند کردیم در تکه ای بی خزه و فرار کردیم بالای صخره و آنجا زیر داغی آفتاب نیم روز به این فکر کردیم که چه آسان می‌شد که دیگر نباشیم.

ما برگشتیم. به خانه ی ساحلی. به موبایلها. به دغدغه های کوچک و بزرگمان. برگشتیم به داستانهای نیمه تمام. به اشکهای نریخته. به روزهای نیامده. ما برگشتیم. مرگ از لابلای موجها چشم غره ای رفت و بعد شانه هایش را بالا انداخت. شاید کمی آن طرفتر قربانی دیگری پیدا می‌کرد که صخره ای کنار دستش نبود و یادش می‌رفت که روبروی این جریان لعنتی باید موازی ساحل شنا کند نه رو به ساحل. موجها یکی دو ساعت بعد آرام گرفتند. حالا دریا به آبی می‌زد به جای خاکستری. از خراشهایمان خون تازه می‌چکید روی شنهای ساحلی. روی سنگهای خاکستری و زندگی هنوز، علی رغم همه چیز ادامه داشت.