باید یک مانتوی تازه بخرم ... ترجیحا یاسی.
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

نشسته بودیم پشت میز قرمز. زن با چشمها و موهای سیاه از میز کناری خیره شده بود به من که با حرکات سر و دست و هیجان ماجرایی را برای بی‌تا و مریم تعریف می کردم. فکر کردم مانتوی سفیدم چشمش را گرفته اما دم در که بچه ها آویزانمان شده بودند که آب و دان بخواهند و غر بزنند که برویم یا نرویم، آمد کنارم و پرسید: «آخی اینا بچه‌هاتونن؟» خب بچه‌هایمان که بودند. بعد اضافه کرد که چه خوب که بچه‌ها این همه مدت که ما حرف می زدیم رفته بودند برای خودشان بازی کنند و سراغ ما هم نیامدند و چه خوب که این همه حرف داریم که با هم بزنیم.

دلم می خواست همان موقع بی تا و مریم و بچه ها را بدزدم ببرم ته یکی از گنجه‌هایم سفت و سخت قایمشان کنم. آنقدر که نه دست هیچ مهاجرتی بهشان برسد نه زمانه‌ی عوضی از من دورشان کند. دلم می خواست بگویم ما خیلی بیشتر از اینها بودیم. هی ونکوور و تورنتو و هیوستون لعنتی آمدند و رفتند تکه تکه از ما کندند، ما آنقدر زیاد بودیم که مثل لشگری از مادران خوشحال با شالهای رنگی و بچه های هم قد هر جا را که می رفتیم فتح می کردیم و پرچم سرخ رنگمان را بالای سرش می زدیم و عکس هم می انداختیم. ما بیشتر بودیم خیلی بیشتر.

دلم می خواست بگویم بیشتر هستیم. امروز فقط ما سه تا توانستیم از هزار توی زندگی سخت شهری و مریضی و خانه و کار و زندگی و کلاس بچه ها جان سالم به در ببریم و برسیم به این گوشه ی زرد و قرمز شهر. ما هم که می بینی دلمان خوش است به همین جان سالم به در بردنها. به قد کشیدنهای این بچه ها که حالا کنار پیشخوان بزرگتر از آنچه هستند به نظر می آیند. دلمان خوش است به همین که دیگر دخترک کیف دست می گیرد و کلاه سرش می گذارد و پسرها اداهای بزرگسالانه در می آورند و حرفهای گنده‌تر از دهانشان می زنند. دلمان خوش است به همین چیزهای ساده خودمانی. دلمان خوش است که روزها همینطور که راهشان را می کشند و می روند و عددهای ترسناک به سن ما اضافه می کنند جایی دارند از نو آغاز می شوند. جایی نوجوانی دارد از راه می رسد و زندگی پر از سفیدی خوشایند روزهای نیامده است. مانتوی سفید هم دیگر کهنه شده است و ارزش این همه نگاه کردن ندارد. هیجان اما هنوز تماشایی است.