... و منتظر آن تکه ابرم که پاییز پارسال درست روبروی همین پنجره به دنیا آمد.
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

در مسابقه ی «بدترین تصمیم گیرنده برای زندگی و آینده» برنده شده ام. نشسته ایم با چشمهای این روزها به جوانهایی نگاه می کنیم که فکر می کردند می دانند دارند کجا می روند. ما ایستاده ایم. جایی در میانه ی راهی که آن روزها فکر می کردیم به جایی دیگر ختم می شود. به آسمانی آبی تر مثلا. امروز کوهها پیدا نیستند. دلم سفر می خواهد. دلم می خواهد بروم جایی که بشود کمی از تقصیرها را انداخت گردن کوه و درخت و تابستان. می گویم باشد قبول. من احمقتر بوده ام. بعد به خود این روزهایم نگاه می کنم.

بابا می گوید : « آخر تا کی می توانی اینطوری زندگی کنی؟» می گویم تا کی؟ تا هر وقت. تا هر وقت که شد.

« آخرش که چی؟»

«آخرش هیچی پدر. آخرش هیچی نیست.»

تصمیمهای عاقلانه را گذاشته اند توی یک پاکت سر بسته و چیده اند روبرویم. «برشان نمی داری؟» برایم یک زندگی امن و امان، پول فراوان و آینده ای تقریبا تضمین شده تدارک دیده اند. به هدیه شان با دودلی نگاه می کنم. با یک چشم باز و یک چشم بسته. می گویم باتری ماشین وسط راه خالی کرد و ماندیم وسط بلوار. بابا نچ نچ می کند: « تنهایی؟» می گویم تنها نبودم. نمی گویم تنها وقت زندگیم است که کرگدنم را پر داده ام و این زنی که وسط خانه آواز می خواند و بادمجان سرخ می کند به من، شباهت تازه ای پیدا کرده است.

« پس من بهشان چه بگویم؟» می گویم جوابی ندارم. باید بگویم از پنجره یک من یک تاور کرین زرد و  یک  تاور کرین سفید پیداست. دیروز که داشتم می نوشتم دو مرد از جلوی پنجره ام توی جعبه ای پرواز می کردند و دوربین توی دستهایشان بود. باید بگویم با اینکه امروز کوه خاکستری است اما این پنجره مال من است. مال خود خود من است و من می توانم هر چقدر که دلم خواست بنشینم و بنویسم. می گوید : « تا کی؟» و من دیگر نا ندارم که جواب بدهم تا هر وقت. می گویم ماشین درست شد بابا. نترس. خوبم. رنگم اگر پریده از خستگی و کم خوابی و گرمای شهر است. حالم خوب است. دروغ نمی گویم.

می ترسم پنجره ام را بدزدند. می ترسم با ترسهایی که در سرنگهای بزرگ به خون زندگیم تزریق می کنند پنجره ام را جا بگذارم. می ترسم کرگدنم برگردد. می ترسم امنیت کاذبی که روزهای نیامده وعده اش را می دهند شادیهایم را بگیرد و از زندگی بیرون کند. می ترسم. خیلی می ترسم. مثل خیلی از وقتهایی که می ترسم می نشینم به نوشتن. بادمجانها را گذاشته ام توی آفتاب. روح مادرم در من حلول کرده است. روح آن روزهایی که مادر کتاب شیرینی پزی را ورق می زد و چشمش به ساعت بود. بعد یک روز که هیچ کدام حواسمان نبود فردا فرا رسید و اصلا شبیه هیچ کدام از خوابهایی که دیده بودیم نبود.

بابا می پرسد: «نه؟ پس منتظر چه هستی؟»

چطور باید بگویم که منتظر هیچ چیزی نیستم. فقط منتظرم پاییز شود. برویم زیر باران راه برویم. منتظرم برویم سفر. منتظرم پسرم کمی عاقل شود. منتظرم لیلای داستانم توی روی زندگی اش بایستد.

برای ناهار فردا خورش بادمجان درست کردم. منتظر فردا هم هستم. همین.