علی بابا و روزنگار نو آموز
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک ساعت برایش روضه خوانده‌ام که موی کوتاه به من نمی‌آید. یک مدلی برایم بزن که موهایم پف نکند. مثلا  مدل لیر زده. همین مدلی که صد سال است همه می‌زنند. آن وقت بین لایه‌ها یکی یک وجب فاصله انداخته. لایه اولی آمده به موازات دماغ. صبح به صبح پف می‌کند می‌رود هوا. فر می‌خورد و نامرتب می‌شود. شانه می‌کنم. بدتر می‌شود. شانه هم که نمی‌کنم می‌توانم به عنوان عضو خودجوش تونل وحشت حاضر شوم. حالا امروز فکر می‌کنم ابروهایم را هم که خوب برنداشته. بروم بدهم یکی سرم را درست کند. ابروهایم را باریک کند. به درک که ابروی باریک دیگر مد نیست. من که آنجلینا جولی نیستم. الان بیشتر شبیه علی بابا در کارتون سندباد هستم. با موهایی که به من نمی‌آید و ابروهای کلفت و سیاه. یک زن باریک اندام با موهای بلند خرمایی و ابروهای قشنگ توی خیالم است که اصلا شبیه من نیست. کاش بود!

*

پسرک یک روز نرفته بود مدرسه. آخر هفته درسهای آن روز را آورد خانه. معلمشان دستور داده بود که در خانه کار کنیم. یک چیز بامزه ای دارند به اسم روزنگار نو آموز که من ازش کیف می‌کنم. کیف می‌کنم که توی روزنگار بچه بنویسم. عصری صدایم کرده که مامان بیا امروز درسهایم را بهم بگو که فردا درس نداشته باشم. باد می‌کنم و از غرور عین قورباغه می‌شوم. « عجب بچه2ای بزرگ کرده‌ام. » ساعت 5 عصر است. تکالیفش دو سه صفحه رنگ آمیزی در حد چند کاراکتر کوچک است. یک کلاژ و دو صفحه تمرین خطوط افقی و عمودی. انجام دادن همین ها سه ساعت طول می‌کشد! وسطش پسرک لگو بازی می‌کند. شام می‌خورد. ژانگولر می‌زند. آخرش هم تمام رنگ آمیزیها را با سرعت و بی دقتی تمام انجام می‌دهد. توی روزنگارش می‌نویسم « تکالیف طبق برنامه انجام شد.» و دفتر را می‌بندم. 8 شب تمام!