گزنه ها هنوز هستند...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

از ماشین که پیاده شدم گزنه های کناره ی دیوار کشیده شدند به ساق پای برهنه ام. سوزش آشنایی پیچید توی پایم و من دوباره دوازده ساله شدم. توی دشتهای روستای پندر، اولین بار بود که گزنه می دیدم. دستم را کشیدم به برگهای خوش رنگ تا یکی از گوشه ای داد بزند: « دست نزن. گزنه اس.» و گزیده باشد قبل از آن که حواسم را جمع کنم.

حالا این همه سال بعد،  زن صاحبخانه گفت: « عیبی ندارد. کلی خاصیت دارد.» می دانستم. مرد صاحبخانه گفت: « آب سرد بزن که نسوزد.» این را نمی دانستم. زن گفت که آب نزنم. یادم رفته بود چه زیاد می سوزد. خیلی چیزها یادم رفته بود. آب زدم به ساق پایم.

گزنه ها معصومانه از گوشه دیوار با باد تکان می خوردند. هوا پاییزش گرفته بود. بارانی و خنک. خانه بالای تپه بود. توی ایوان که می نشستی خانه های دور و برت پیدا بودند و کوههای یک دست سبز و آسمان که ابر و آفتاب بود. توی خانه بخاری نفتی روشن بود و بو می کرد. این همه راه آمده بودیم تا پناه ببریم به لحظه ای که دیگر صدای ماشین نمی آید. اما موتورها بودند. موتورها مثل حیوانی وحشی کوچه های روستا را گز می کردند و اگزوزها صدا می دادند. آن روستای دیگر هم که رفته بودیم همین بود.

جوانهای روستا جمع شده بودند در پارکی جایی که دوسه درخت داشت و یک محوطه ی باز. تخمه می شکستند و کل کل می انداختند که با موتور چه کارهایی می توانند بکنند. صدای موتور با صدای گاو و صدای آب و خش خش برگها نمی خواند. اضافه بود.

بعد غروب شد. خلوت شد. خنک شد. گاوها توی کوچه های خاکی سرشان را انداختند که برگردند. سگها زوزه می کشیدند و شب روستا آمد تا پشت پنجره. صبح آفتاب تازه زده بود که بیدار شدیم. پنجره ها رو به شرق بودند و همه ی آفتاب دم صبح هجوم آورد توی اتاق. صبح غبار صبحگاهی روی شیروانی ها بود و شبنم روی برگها و بوته ها. ایستادم. نگاه کردم. روستا تا ابد امتداد داشت انگار. شهر تمام شده بود. شهر و تمام دغدغه ها گم شده بودند. کاش می شد ماند. کاش می شد.