Everybody wants to be a cat
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

...بعد ایستادیم و بچه گربه ها را نگاه کردیم. سه تا بودند. درست عین هم. انگار که دقیقا یکی شان را کپی کرده باشند. روی پله های آفتابی لم داده بودند. یکی شان یله شد کف زمین و دم آن یکی را کشید. سومی پرید از روی هر دویشان. بازیگوش و زنده و خوشبخت بودند. روز برایشان شروع شده بود. روزی که نه سرد بود و نه گرم. نه قرار بود بروند سر کار. نه داستان رو به پایانی داشتند که لیلایش هنوز سر و سامان نگرفته بود. بچه نداشتند که باز سر صبح تصمیم بگیرند که بیشتر دل به دلش بدهند. عاشق نبودند که آسمانشان آبی تر باشد. معمار نبودند که یک ساختمان از لابلای آفتاب سوختگی بازوهایشان بالا بیاید و اسمش بشود خانه. بچه گربه ها سرحال بودند. بازی می کردند. دنیای کوچکشان از روی آن پله ها شروع می شد و به لبه ی خاکی کنار باغچه ختم می شد. روبرو تمام شهر مال ما بود. مال ما و بقیه دیوانه هایی که به جای گربه بودن، انسان بودن را انتخاب کرده بودند. لیلاهایمان هر گوشه ی شهر از خواب بیدار می شدند. یکی خواب بدی دیده بود. دومی هنوز چشمهایش خیس بود. لیلای سوم داشت به نوزادش شیر می داد. چهارمی من بودم و داستان توی دستهایم بود. پنجمی ایستاده بود توی قاب پنجره و به مردی فکر می کرد که کنار من قدم برمی داشت. از آن بالا اسم همه ی زنهای شهر لیلا بود و همه شان به من نگاه می کردند. من داشتم بچه گربه ها را تماشا می کردم و دلم می خواست حال خوب صبح شهریور تا غروب ادامه داشته باشد. دلم می خواست  بمانم و گربه ها را تماشا کنم. نمی شد. لیلا لازمم داشت که بنویسمش. ساختمان هنوز فاصله داشت تا خانه شدن و تو را صدا می کرد. گربه ها، با چشمهای نیمه باز، کاری نداشتند، کاری جز زنده ماندن و روی پله های آفتابی دنبال هم کردن.