پشت صحنه‌
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٤  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

گفتم: « بابا بلند شو، من باید یادداشت روزنامه را بنویسم. » بلند شد اما نرفت. همانجا کنارم ایستاد. موبایل را زده بود به شارژ و مجبور بود در همان نیم متری من بماند. پسرک نشسته بود روی کاناپه‌ی زرد سمت چپم، تبلت به دست. یادداشت را شروع کردم. دو جمله نوشتم. بابا گفت: « این فیلم را دیدی؟ بی شرفها چه مزخرفاتی می‌گن. » فیلم را ندیده بودم. با هم فیلم کوتاه را نگاه کردیم. سه جمله نوشتم. سینا سرش را بلند کرد: « مامان باید برام یه کلت بخری. اگه نمره‌ی زبانم خوب بشه باید یه کلت بخری.» تازگیها به تفنگ علاقمند شده. بعد از تمام تلاشهای من برای نگه داشتن معصومیتش و نشان ندادن فیلمهای خشن و نخریدن تفنگ!  من هم مثل هر مادر معقول دیگری که توان و حوصله‌‌ی جر و بحث ندارد، تسلیم شده ام. خودم را دلداری می‌دهم که این علاقمندی هم گذراست. جواب دادم : « حالا ببینیم چی می‌شه.» غر زد: « همه‌اش همینو می‌گی.» دو سه جمله نوشتم. کلمه‌ها را شمردم. به نصف هم نرسیده بود. بابا عینک را زد بالا، دماغش را خاراند: « کی میایی برای کارت ملی ثبت نام کنیم؟» بله. چشم. هفته‌ی آینده. سه تا جمله. وسطهاش سر تکان دادن. سینا از جا پرید: « اون مرحله برام باز شد. نگاه کن.» تصویر سبز و یک عالمه قلعه‌های کوچک و سربازهایی به ابعاد مورچه. « مامان می‌شه یه بازی دیگه دانلود کنم؟» بله لطفا. بابا نچ نچ کرد: « می‌بینی چه مزخرفی گفته در مورد موسیقی؟» متن را دیده بودم. بله. سر تکان دادن کوتاه. سینا داد زد: « دده اون فیلم رو برای من بفرست.» نمی توانم بفهمم چطور نوشته‌ام. نمی توانم از سر بخوانم. تمرکز ندارم. فقط چیزهایی را که توی ذهنم است می‌نویسم. انگشتهایم روی صفحه می‌چرخند: « مامان این که فارسی نداره از کجا می‌فهمی چطوری باید بنویسی؟» «شیدا کی دوباره میایی این هفته؟» «دده از اینترنت بیا بیرون من نمی تونم دانلود کنم.» « سینا بدو مستر بین شروع شد.» « امشب می‌مونین؟» یادداشت را تمام کردم. ایمیل کردم برای خودم که در سکوت کارگاه که فقط با صدای فرز و پتک و عربده‌های سرکارگر قطع می‌شود، دوباره مرورش کنم.