نوبهار فصل نیست.
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٧  کلمات کلیدی: روزهای من

تازه مادر شده بودم و سایتهای مادرانه را زیر و رو می کردم، که به یک سوال عجیب در یک سایت خارجی برخوردم: « سگ من پهلوی بچه ام می خوابه. آیا بچه برای سگ من ضرر نداره؟» سوال واقعا این بود که آیا بچه برای سگ ضرر ندارد. نه برعکسش. آن موقع به نظرم آمده بود که چه آدمهای احمق و دیوانه ای پیدا می شوند. خب. ده سال جوانتر از الانم در دوران خوش و جاجمنتالی زندگی می کردم که می شد با خیال راحت زیر جمله ها را خط کشید.

 حالا چه؟ کتابم. فصلهایی که چیده ام کنار هم و درست مثل کتاب قبل هی نگاه می کنم .جابجا می کنم. خط می زنم .می نویسم.  اینجا جای سخت کار است. از نوشتن اولیه خیلی سختتر است. داستان هی توی سرم بالا و پایین می رود. این وسط وبلاگ مادر مرده شده متروکه. آن هم وبلاگی که این همه سال کشیدمش همراه خودم و عین خیالم هم نبوده که همه وبلاگستان ترکیده و من و چار تا فسیل دیگر داریم بار زنده نگه داشتنش را به دوش می کشیم. اگر الان یک سایت پرسش و پاسخ نویسندگی پیدا کنم می روم می پرسم: « آیا کتاب من برای وبلاگم ضرر نداره؟» بعد شما می توانید با خیال راحت به دور و بریها بگویید که وبلاگ نویسها هنوز منقرض نشده اند و تک و توک دیوانه هایی پیدا می شوند که به این صفحه ها دل بسته اند و دلشان خوش است که اینجا می توانند هر چی دلشان خواست بنویسند و اصلا هم مهم نیست که راوی چسبیده به احساساتشان و دارد هر چی دلش خواست روایت می کند. یا زبان داستان درست در نمی آید و یا این که ابهام و جادو آنجور که باید و شاید راه قصه را پیدا نکرده.

زنده ام. هستم. می نویسم. به صدای اره کردن چوب و سنگ گوش می کنم. جلوی چشمم خانه ای ساخته می شود و هر روز کمی بیشتر شکل می گیرد. بچه ام را راهی مدرسه می کنم. قلبم تندتر می زند. غذا می پزم. عکس می گیرم. عشق را با پیاز و زعفران سرخ می کنم. همه ی اینها را برای آنهایی می نویسم که جویای احوالند. اگر نه که بی خیال. یک بیکاری اینجاست که هنوز دوست دارد وبلاگ بنویسد و هنوز دوست دارد دم پنجره اش بایستد و از شکل مسخره ی ابرها بگوید و ترافیک صبحگاهی خیابان نوبهار. از شما چه خبر؟  

 

پ.ن.  الا ای کسانی که پیغامهای خصوصی می گذارید، اگر نمی خواهید پیغام را پابلیک کنم لطف کنید یک آدرس ایمیل بگذارید که بشود جوابتان را داد. ممنون.