رنگ ستونهای قرمز پریده و هوا غبارآلود است.
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم ، روزهای من

به خاطره پنجره‌ها بود که این خانه را اجاره کردم. دو تا پنجره‌ی سه لته که باز می‌شدند رو به یک فونداسیون بتنی، دو تا درخت و یک خیابان سربالایی. روبرویم دورتر کوه پیدا بود و ساختمانهای سفید سیمان شسته با دهها پنجره. در خانه را که باز کردم می‌دانستم که این خانه همان است که می‌خواهم. همان جایی که می‌شود کنار پنجره اش نشست و به دورتر نگاه کرد. متاسفانه من نمی توانم دل خوش کنم به اثاثیه و پرده‌های والان دار ضخیم و ظروف کریستال.

ناف مرا روبروی یک پنجره ی چوبی در یک ساختمان کهنه بریده اند. حیاط درخت خرمالو داشته و دیوار آجری. توی قاب پنجره ها می‌شد نشست و مادرم می‌نشسته و شیدای نوزاد را بغل می‌کرده و هر دو به بیرون نگاه می‌کردیم. به حیاطی پر از هیاهوی بچه ها و حوض و پله های سنگی. چیز زیادی از آن خانه یادم نیست جز قاب چوبی و آبی کمرنگ پنجره ها و موزاییک کف حیاط. درخت خرمالو هم شاید نداشت و من خاطره اش را دارم از خودم در می‌آورم. اما یادم هست که یک دیوار آجری کهنه بود که یک بار یک قسمتش ریخت و همه کلی خدا را شکر کردند که هیچ کدام بچه ها زیر سایه ی دیوار بازی نمی کردند.

عاشق پنجره بودن را از مادرم به ارث برده ام. انتظارش را هم به من داده و من نمی دانم باهاش چه کار کنم. خیلی وقتها یادم خودم می‌اندازم که من نمی خواهم منتظر باشم و صد سال است که می‌دانم نجات دهنده ای در کار نیست و هر کسی یک گمشده ی دیگر است با کوله باری از گذشته ای نامعلوم که خارهایش را در دلش جا گذاشته است. با این همه عصرهایی هست که دلم می‌خواهد بایستم جلوی پنجره نگاه کنم به خیابان باریکم و فکر کنم که اگر کسی بیاید از اینجا آمدنش چه خوب پیداست.

جای کارم کنار پنجره است. لیلایم هم مدام کنار پنجره هاست. دیروز توی کتاب فروشی رمان آدمکش کور اتوود را برداشتم. از آن کتابفروشیهای کهنه ی قدیمی بود که کتابها را نامرتب در قفسه های لرزان تا سقف چیده بودند. رفتم طرف کتابهای ایرانی و بعد میهمانی خداحافظی ام را دیدم. باریک و بنفش. لم داده بود بین انبوه کتابهای دیگر. برش داشتم. دلم نیامد آنجا تنهاش بگذارم. حالا آمده خانه ی من.

وقت میهمانی خداحافظی من پنجره نداشتم. پنجره ام را جایی در آخرین خانه‌ی اجاره ای جا گذاشته بودم. همان خانه‌ای که رو به خانه ی ارواح بود و من آنقدر به پنجره هایش خیره می‌شدم که اشباحی که را که در خانه راه می‌رفتند می‌دیدم.

بعد از سالها پنجره یک گنج بازیافته است. مثل زنانگی. مثل آشپزی. مثل خود خود زندگی. تنها چیزی که از زمان میهمانی خداحافظی تا حالا فرقی نکرده همان رفتن هاست. رفتن دوستهایی که مدام جان را تکه تکه می‌کنند. فقط اینکه پوستم آنقدر کلفت شده که دیگر اشک هم نمی ریزم و با یک آه و چند روزی اخم سر و ته ماجرا را هم میاورم.

می خواستم از پنجره ام بنویسم. از همه چیز نوشتم. پنجره ام همین جاست. سمت راست من. صدای پرنده ها می‌آید. ژاکت پوشیده ام و تمام پنجره های خانه را باز گذاشته ام. سرم از بیخوابی دیشب سنگین است. دستم از پرکاری دیروز درد می‌کند. قلبم هم سنگین است که نباید باشد. روی آن فونداسیون بتنی خالی حالا ستونهای قرمز زیرزمین را علم کرده اند اما شکر خدا بودجه ندارند و کارگاهشان تعطیل است. تا یک ساختمان بزرگ تمام منظره ام را کور کند وقت هست. تا پنجره ام هست من هم همینجا هستم و به این دردهای کوچک اهمیتی نمی دهم. یعنی سعی می‌کنم اهمیت ندهم. حداقل حرفش را می‌زنم. بعد صبر می‌کنم حکمهای کوچکم قطعیت پیدا کند. مثل اینکه می‌گویم از فردا نمی ترسم. یا از زمستان. یا طوفان. یا ... نه قرار نیست از ترس بنویسیم. فقط از پنجره و این ژاکت که تنم کرده ام و کوه. کوه خاک آلود تهران قشنگم.... فقط از همین ها.