به خاطر یک مشت برنج
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

قورمه سبزی توی ظرف فلزی بود. روی سالاد آخرین کنجدها را ریخته بودم و سس سبزیجات را گذاشته بودم کنارش که برای ناهار ببرم. قرار بود یک چهارشنبه ی معمولی باشد از همانهایی که با مدام دویدن شروع می‌شود و به بد و بیراه گفتن به ترافیک ختم می‌شود. از آن چهارشنبه هایی که یک گوشه اش چراغی روشن است. هنوز خیلی مانده بود به صبح که با صدای راه رفتن پسر بیدار شدم. بعد آمد توی تختم که دلدرد دارم و نمی‌توانم بخوابم و تا به خودم بجنبم شروع کرد به نالیدن که آی دلم.اول ناله و بعد داد و هوار.

یک کلاس استقامتی باید در آموزشهای قبل از مادر شدن قرار بدهند. اینکه بتوانی درست رانندگی کنی همان وقتی که بچه ات روی صندلی عقب ماشین هوار می‌کشد و طوری هوار می‌کشد که انگار دارند از وسط اره اش می‌کنند. تا برسیم به کلینیک یک بند داد زد. آنجا یک خانم دکتر خواب زده ای با چهره ی نامطمئن و آرایش ماسیده معاینه اش کرد. به نظرم باید یک قانونی باشد که آدمهایی با چهره‌ی نامطمئن  را از امتحان پزشکی رد کنند. قیافه اش شبیه نقشه کش ما بود وقتی که نمی‌فهمد ما چه دستوری بهش می‌دهیم. یعنی همان قیافه ای که اغلب اوقات می‌گیرد. ایستاده بود جلوم، دهن دره کنان و بازه ای از امراضی را می‌شمرد که از نظر من مهندس هیچ ربطی به هم نداشتند. اینکه این دلدرد ممکن است از آپاندیس باشد یا از عفونت مثانه یا اینکه هیچی نیست و خوب می‌شود یا از این ویروسهای جدید است.

پدر من دکتر است. در چهره اش چنان اطمینان خاطری هست که می‌تواند به مریض رو به موت بگوید هیچیت نیست و طرف بلند شود و شلنگ و تخته بیندازد. این خانم می‌توانست یک آدم معمولی کاملا سالم را به حول و قوه الهی در لبه ی پرتگاه خودکشی قرار بدهد.

آمپول ضد تهوع زدیم و برگشتیم خانه تا ویروس خودش را نشان داد. بقیه ی روز پسرک خوابیده بود روی کاناپه ی صورتی جلوی تلویزیون. بی حال ولی خوشحال اسباب بازیها را جمع کرده بود دور خودش. خوشحالی اش مال این بود که در یک روز هم از دست مدرسه و هم کلاس زبان راحت شده بود. ناهار برایش غذای ساده درست کردم. نازش را کشیدم. چرت زدیم. روزمان توی همین چاردیواری گذشت. قورمه سبزیهای اضافه را گذاشتم فریزر. برنج اضافه را ریختم روی هره.

شب توی تلگرام به بابا گفتم سینا مریض شد. تو نبودی من ترسیدم. بعد دیدم تنها مردی که از نبودنش می‌ترسم پدرم است. که می‌دانم وقتی نباشد دنیا دیگر دنیا نیست. یک جای بی سر و تهی می‌شود که توش بچه ها مریض می‌شوند و هیچ کسی به مادرها نمی‌گوید که بچه ات زود زود خوب می‌شود یا خودت یا حالت یا این روزهای مسخره ی شلوغت.

صبح همه چیز بهتر شده بود. پرنده هایم روی هره داشتند برای همان یک ذره برنج خودشان را می‌کشتند. بچه بیدار شد و دلدرد نداشت. جهان ساده ی من در چارچوب دیوارهای کوچکم کامل شد. آنقدر کامل که بگویم گور پدر بقیه ی دنیا فقط سلامتی و شادی باشد. چیز دیگری نمی‌خواهم.