عنوانش هم یک سرود حماسی طور است، تو مایه های دوباره می سازمت وطن...
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر

گفتم مثل یک چتر است. یک چتر که هر کجای زندگی ات هم ایستاده باشی می دانی که روی سرت هست. آفتاب که باشد ازآفتاب حفاظتت می کند. باران که باشد از باران. همیشه هست. مطمئنی از بودنش. با همان اطمینان کودکانه که داری به بودن فردا. شاید نمی شود به یک مرد توضیح داد که یک چتر حمایتی زنانه یعنی چه. شاید این رفتار که ما دور هم جمع می شویم که کمتر بترسیم، زنانه است و غریزی است.

نگفتم که مثل بهشت است. یعنی بهشت اگر باشد لابد جایی است که حالت بهتر می شود و قضاوت ندارد. حالا هفته هاست که چترم، چتر نازنین دوست داشتنی ام سوراخ سوراخ است. هفته هاست که سرما زده توی خیابانها می چرخم که بچسبانمش. که زوارش در نرود. که اندوخته ی گرانقیمتم به باد نرود. روزهاست که هی ها می کنم رو به شیشه ها و دنبال آدمهایم می گردم. از این دست تنهایی سراغم نیامده بود. وقتی می دانی هر کدام از دوستهایت در گوشه های خودشان دارند با تنهایی سر و کله می زنند و هر کدام گوشه های چتر را نگه داشته اند.گیرم که میله ها از هر طرفش زده باشد بیرون. می دانم که دوباره چترم، چتر می شود. می دانم که می شود این رویه ی پاره را ترمیم کرد. می دانم می شود میله ها را برگرداند سر جایش. می دانم و باز هم می ترسم.

چترم یکی از گنجهای من است. گنجی که میهمانی های خداحافظی پیاپی برایم باقی گذاشته و به همت مجازستان رفیقهای دوردست را در حلقه مان نگه داشته با دقیقا 8 ساعت و نیم اختلاف ساعت و نه حتی یک دقیقه کمتر. یک جایی دوباره می بینم که سکان دست من است و یادم نمی آید کی و کجا سکان را داده اند دست من. بعد می بینم که باید مواظبتر باشم. حواسم باشد که چتر، چتر است. ترومبولین نیست که یکی رویش بالا و پایین بپرد و هی رویه چتر را بیشتر و بیشتر پاره کند. وقتی که اینقدر حال همه خراب است باید مواظب بود و فقط یک گوشه نشست و ها کرد. نمی دانم آیا این تقاضای زیادی است که فقط بنشینی و یک مدت ساکت ها کنی؟ باور کنید این همه زخم تازه را مرهم زدن، این دوگانگیها را سر و سامان دادن کار هر کسی نیست. کار ما هم نیست. می گویم موج است می گذرد. می پرسد می گذرد؟

می گویم ما می گوییم می گذرد که بگذرد. برود. نماند. بیا و تو ما را ببر از سر درخت انار و خرمالو بچینیم و من اصلا به کسی نمی گویم که خرمالو دوست ندارم. می گوید باشد. می گویم این سکان را کی داد دست من؟ باز چرا من؟ می گوید بیا. چای تازه دم داریم با کلوچه. منتظرم بگوید هیس.... نمی گوید. حالا مدتهاست که کسی نمی گوید هیس و من هی حرف می زنم. خواستم بنویسم که حواسم هست. یک جایی مجبورم بگویم یا داد بزنم لطفا این چتر بیچاره ی طفلکی را با هیچ چیز دیگری اشتباه نگیرید. امروز پریز مجازستانم را کشیده ام. اینجا روبروی آینه برای شما نطق می کنم.