« من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال» *
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

می‌خواستم از خودم فرار کنم. جایی نداشتم بروم. صبح که رسیدم شرکت  می‌خواستم برگردم.  می‌خواستم بروم جایی که نمی‌دانستم کجاست.  می‌خواستم کاری بکنم که نمی‌دانستم چه کاریست.  می‌خواستم حرفی بزنم که یادم نبود. این شد که سرم را انداختم پایین و رفتم شرکت. گذاشتم پروژه مثل یک موج ، بلندم کند و پرتم کند وسط روز. گذاشتم هی تلفنها زنگ بزنند و من هی خودم را ببینم که دارم با مهندس تاسیسات سر هود آشپزخانه، با مهندس عمران سر مقطع پلکان، با تری‌دی کار سر قوس سقف سر و کله  می‌زنم. گذاشتم هی صدایم کنند. هی فکر کنم به جواب نامه‌ها. به کارهای مانده. به قرار جلسه. پسرک اما در بند این حرفها نبود. از لحظه‌ای که رسید شرکت زیر گوشم خواند: « گشنمه! گشنمه! گشنمه!» زدیم بیرون. صداهای توی سرم تا آن موقع ساکت شده بودند دیگر. تا برسیم به سوپر پسرک شاید صد بار دیگر گفت: «گشنمه!» فکر کردم به صداهای توی سرم. فکر کردم چه مظلومند که حواسشان را با جلسه و اتوکد و پرینت گرفتن پرت  می‌کنم. پسرم اما ساکت نمی‌شد. خوراکیش را که خورد لم داد و شروع کرد به حرف زدن از مدرسه. صداهای توی سرم داشتند گوش  می‌کردند. دلم نمی‌خواست صداها ساکت شوند. دلم  می‌خواست صد بار، هزار بار حرفشان را تکرار کنند. شاید آن وقت من  می‌شنیدم. شاید  می‌فهمیدم که  می‌خواهم از که و به کجا فرار کنم.

 * حافظ