یک نفر این سرود حماسی را قطع کند...
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، جهت ثبت در تاریخ

مریم می‌گوید: « چرا لباسها را گذاشتی توی انباری؟ ما فقط ابزار و دوچرخه توی انبار می‌گذاریم.» نه ابزار دارم و نه دوچرخه. می‌خواهم بپرسم پس خاطره‌های قدیمی که ممکن است توی خانه آزارت بدهند کجا نگه می‌داری؟ بعد یادم می‌آید که مریم از این خاطره‌ها ندارد.

ماجرا از یک کیسه‌ی پلاستیکی آبی شروع شد. یک سری لباسهای مجلسی که مال سبک زندگی قدیمی‌ام بود ریخته بودم توش و گذاشته بودم توی انباری. با بی‌تا که سراغ جعبه‌های خالی رفتیم دیدم زیر کیسه خیس است. بعد بوی کپک زد بالا. تا پارسال انباری  فقط جن داشت و بوی ماندگی می‌داد. امسال هزار پا و کپکهای زنده و خیس هم بهش اضافه شده بود. لباسهای کپک زده را آوردم بالا. شستم و آویزان کردم توی آفتاب و بعد دادمشان به سرایدار. باید می‌رفتم سراغ لباسهای زمستانی. دیروز لباسها را آوردم بالا و کپک تصاحبشان کرده بود.

انباری مفصلی ندارم، خدا را شکر. وقتی داشتم از آن خانه می‌زدم بیرون به اندازه یک اتاق پر وسایل انباری داشتم. بعد گ.م آمد و همه شان را زدیم به چوب حراج یا ریختیم دور یا بخشیدیم. اینجا فقط یک اتاق باریک دراز بوگندو داشتم که آلبومهای قدیمی و خاطره هایی از بچگی سینا و لباسهای غیر فصل را  تویش نگه می‌داشتم.

شب از تصور اینکه ممکن است آلبوم عکسهای بچگیم از دست رفته باشد یا لباسهای نوزادی سینا کپک زده باشد، خوابم نبرد. سینا را که بردم مدرسه، رفتم و جعبه‌ی سنگین خاطره‌ها را آوردم بالا. گوشه‌های آلبومها کپک زده بود و آدمهای مرده‌ی توی عکسهایم اذیت شده بودند. لباسهای سینا تا جایی که نگاه کردم سالم بودند.

من دیگر انباری ندارم. مجبورم خاطره‌های کهنه را توی خانه نگه دارم یا بریزم دور و برای همیشه از دستشان راحت شوم. اما با عکسها چه کار کنم؟ با بوی کپک که به نامه‌های دبیرستانمان مانده چه کنم؟ حتی دلش را ندارم بروم سراغ جعبه‌هایی که با خودم آورده‌ام.

حالا می‌فهمم که یک گوشه از ذهنم یک کوله بار نگه داشته ام. کوله باری از لباسهایی که دیگر نمی‌پوشم و دیگر هیچ وقت نخواهم پوشید. عکسهایی که دیگر با دیدنشان لبخند نخواهم زد. پرده‌ای که دیگر هیچ وقت به جایی نخواهم آویخت. نامه‌هایی که دیگر نخواهم خواند. اشکهایی که دیگر نخواهم ریخت. همه زندانی شده‌اند توی جعبه ها و من به جای اینکه بریزمشان دور، نگه‌شان داشته‌ام.

حالا کپک به کمکم آمده است. هر چیزی که دور از چشمهایت باشد کپک می‌زند. عشق باشد یا نامه یا آلبوم کودکی یا لباسهای سنگ دوزی شده‌ی قیمتی. دیگر انباری ندارم. نخواهم داشت. هر چیزی که نشود توی خانه نگهش داشت می‌ریزم دور. حالا منم و همین خانه‌ی کوچکم. منم و دیوار ارغوانی و پنجره‌های قشنگم و بالکن کوچک و کمدهای پرم. منم و همین چاردیواری. هر چیزی که بیرون از اینهاست می‌ریزم دور و گذشته بالاخره تمام می‌شود. بالاخره دستهای سنگینش را از دور گلویم برمی دارد و من آزاد می‌شوم.