اشک شادی شمع و گوشواره های آبی
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

یک. پسرم دیروز ده ساله شد.

دو. صبح گوشواره‌های آبی را گوشم کردم. یک تکه از دوستی را لازم داشتم که گوشواره‌ها را از او خریده ام. فرقی نمی‌کند که از این خرید سالها و روزها و ماهها بگذرد. آن گوشواره‌ها، همیشه برای من گوشواره‌ی اوست. روزهایی که دوستم را لازم دارم، یا دوستی را لازم دارم گوشواره‌ها را می‌آویزم. با گوشواره‌ها دوستم می‌آید نزدیکتر.

سه. تمام روز قلبم مچاله بود. فکر می‌کنم این حق طبیعی هر مادری است که در سال روز تولد ده سالگی بچه اش کمی اندوهگین باشد. اندوه دو رقمی شدن شمعهای تولدش. اندوه جا نشدنش در آغوشم. اندوه شتاب روزهایی که نمی‌شود جلویشان را گرفت.

چهار. من چرا گوشواره ی گ.م یا مهتا را ندارم؟ روزهایی که گ.م را لازم دارم به حرفهایش فکر می‌کنم آنقدر فکر می‌کنم تا آن لحن متقاعد کننده ای که خاص خودش است توی سرم بشنوم. دلتنگ مهتا که می‌شوم توی صبحهای ترافیکی است و اینکه بدانی دوستی هست که این خطوط را می‌خواند و سر صبح تلفن می‌کند که ببیند واقعا خوبی یا نه.

پنج. توی سی دی همشهری داستان، داستانی بود با عنوان موزه ی سکوت. دکتر دیوانه ای سکوت دم مرگ آدمها را در شیشه های کوچک حبس می‌کرد. کاش موزه ای هم بود و صدای جیرینگ جیرینگ النگوهای مادربزرگ را نگه می‌داشت یا بوی تنش را.

شش. نمی‌دانم چه بلایی سرم آمده که دیگر دلم طرف گوشواره های قدیمی نمی‌رود.

هفت. بله، من کمی خسته، کمی اندوهگین و بسیار دل‌مشغولم. امروز آن گوشواره های کهنه ی مادربزرگم را لازم دارم.

هشت. ده ساله ی مان به صدای خروس تبلتش بیدار شده نشسته روی مبل و به جای سلام می‌گوید: «صبونه» شاید بالاخره امروز آنقدرها هم روز بدی نباشد.