پاراگراف چهارم حذف شده. محض اطلاعتون حاوی فحشهایی بسیار رکیک بود!!
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

تمام ماههای آن تابستانی که با ساک توی ماشینم زندگی می کردم اینقدر احساس آوارگی نداشتم که الان. انگار خانه ندارم. انگار آن امنیت خوب ارغوانی دیگر مال من نیست. انگار قرار است تا آخرش با همین انبوه لباسهای در ماشین و "چراغی در دل و چراغی در دستم" به زندگی ادامه بدهم. خانه سرد است.

سرد البته در مقیاس خودش. والا برای کسی که بچگیش توی همدان گذشته و بعد هفته های برفی بی گازوئیل اوین را زندگی کرده اینها سرما نیست اما نازک نارنجی شده ام. پایم را که می گذارم روی سنگ های سرد مورمورم می شود. دست و دلم به آشپزی و هیچ کار دیگری نمی رود. مدام دارم فرار می کنم. از خودم به خودم و باز ته این بن بست منم. تنها کسی که دارمش. که مالکش هستم. که تمام و کمال مال من است.

آن حس زنی تنها در آستانه ی فصل سرد و فیلان را نمی گویم. منظورم نوع دیگری از تنهاییست. ازآن تنهایی خودخواسته ای که نمی خواهی به چیزی ببازیش.  تنهایی زنانه ای که می شود ازش حرف زد و نمی شود بدون آن زندگی کرد. نمی شود چون یک جور ذاتی است. شاید اصلا زنانه مردانه هم نداشته باشد. برگردد به آن نفرین اولین که متعاقبش محکوم شده ایم به این سیاره و قسط و موتورخانه های خراب و این نخ های نازک رابطه.

عصر جمعه را با چای و کیک بی‌بی شستیم رفت پایین. با صبح شنبه چه کار کنیم؟

هیع