جان من است او
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادرش، به شنیدن صدایش چنان «جانم»ی گفت که قلبم تیر کشید. «جانم»‌از آن «جانم»‌های الکی هر روزه نبود که به همکار و دوست و آشنا می‌گوییم. از ته ته دل بود. یعنی فرش جانش همانطور که این حرف را می‌زد زیر پاهای فرزندش پهن بود. بعضی چیزها را باید مادر باشی تا بفهمی. باید مادر باشی که بدانی «جانم»ی که مادر می‌گوید یعنی جان من. یعنی یک قدم از خود من جلوتر. باید مادر باشی که این عشق عجیب را بفهمی.

در تاریکی سر شب، جلویمان یک گودال باغچه بود و باریکه‌ای از سیاهی آسمان و ستاره‌ها به کهکشان دیگری کوچ کرده بودند. همان لحظه دلم برای بچه‌ی خودم تنگ شد. یادم آمد من مادرم. یادم آمد فرش جانم، جایی دورتر زیر قدمهای ده ساله‌ی پسرم پهن است.

مادر بودن قلب آدم را بزرگ می‌کند. عطوفتی عجیب به دنیایت می‌دهد. همه‌ی آدمهای دنیا را جور دیگری می‌بینی. می‌فهمی که همه‌شان یک جای دنیا، جان مادری هستند. آن شب، در شهری که شهر من نبود، برای خدا می‌داند چندمین بار، شکر کردم که علی رغم همه چیز، جرات کردم مادر باشم. که «جانم»های مادرانه را می‌فهمم و نمی‌دزدمشان تا در پستو نگهشان دارم و فکر کنم که مال من هستند...