کمی آهسته‌تر رد شو...
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

دیروزم را به آهستگی گذراندم. نه خیلی آهسته اما برای زندگی شلوغ من آهسته محسوب می‌شد. اینکه صبح بیشتر بخوابم. پسر را برسانم کلاس و بروم کارهای عقب افتاده را انجام بدهم. اینکه توی صف بنزین مغرم از حجم کارهایم تیر نکشد. ناهار هم نشستیم پشت یک میز چوبی و دو تایی پیتزا خوردیم. حتی آنقدر مرفه بی‌دردی شده بودم که عصر هم خوابیدم.

شب وقت خواب از حجم آهستگی روزم قلبم درد گرفته بود. فکر کردم زنی که می‌دود چقدر این روزها را کم دارد. روزی که بتواند بنشیند. از پنجره ها به بیرون نگاه کند. این برگهای خشک شده را از زیر گلدانها جمع کند و برای دکوراسیون خانه خیالبافی کند.

چقدر یک روز برای این همه آهستگی که از من دریغ شده بود کم بود. امروز را شروع کردن سختتر بود حتی. روزی که می‌خواست مرا در این گرما هزار تکه کند و هر هزار تکه‌ام را در شهر دنبال هزار کار نیمه مانده بفرستد.

دلم می‌خواست پا به پای پسرک نق بزنم که چرا هر روز صبح بیدار می‌شویم و پی کار یا کلاسی می‌رویم و بعد تا چشم به هم می‌زنیم شب شده. نق بزنم که فقط در فاصله‌ی ترافیک بین مکانهاست که همدیگر را می‌بینیم. نق بزنم که خسته‌ام. خوابم می‌آید و دلم نمی‌خواهد بروم کلاس زبان. نمی‌شد.

جادوی آهستگی تمام شده بود. من مانده بودم و روزهایم و دویدنهایم. من مانده بودم و عاشقانه‌های نانوشته‌ای که زیر گرمای روز و وقتی که برای نوشتن نداشتم دود می‌شدند و برای همیشه از یاد می‌رفتند.