خانه ی ما خیابان پاستور بود ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

 - به ستاره و بقیه ی همکلاسیهای قدیمی دبستان بهار آزادی همدان 

 

دخترک که دیگر بزرگ شده، از یک جایی دقیقا سی سال پیش پیدایش شده بود. می گفت دوست بودیم. خیلی دوست. بعد شروع کرد به نشانی دادن و به خودم که آمدم پرت شده بودم بین یک گروه از زنهای همسن و سال خودم که از گذشته هایی حرف می زدند که فکر می کردم گم شده اند.

یک جایی حوالی ده سالگی وقتی طرح پدرم تمام شد و برگشتیم تهران، 6 سال از کودکیم جا ماند. 6 سالی که نه می شد و نه می توانستم پس بگیرمش. برای همین هیچ وقت دنبال آن نقطه های مبهم نگشتم. اصلا نگشتم. گذاشتم خاطره ی آن شهر سرد و برفهای یک متری و سر خوردن روی یخها لابلای کوه خاطره ها پنهان شوند. اما فرار از خاطره ها بی فایده است.

نوستالژی یک جایی یکی را به دام می اندازد و بعد دنیا – خدا را شکر – آنقدر کوچک شده که می شود آدمها را پیدا کرد. «سلام فلانی. من کنار تو می نشستم. یادت هست؟» عکسها را نگاه می کردم و اسمها می آمد توی خاطرم. نسیم. هما. سیما. مهشاد. مینا. ستاره. مهرنوش. مریم. مهشید. سوسن.شیرین... اسمها تنها چیزی بود که از سالهایی که با هم گذرانده بودیم یادم می آمد.

بعد روی چمنهای پارکی در همدان سرد یله داده بودیم. 5 ساله بودیم. داشتم زیر سنگینی آن همه معصومیت خفه می شدم. داشتم پاک از دست می رفتم. باورم نمی شد که کسی، به جز خانواده ام از روزهایی اینقدر دور از من خاطره داشته باشد. اما داشتند. حالا چند روزی است که غرق شده ام در نوستالژی خالص به توان هزار. غرق شده ام و در خواب از پله های دبستان بالا می روم. دوباره از بالای نرده ها داد می زنم. دوباره آناهیتا را صدا می کنم. دوباره از جلوی ژاندارمری رد می شوم و به سربازی که دم در نگهبانی می دهد نگاه می کنم. دوباره کوچه ی باریک سرد را تا خانه پیاده می روم. دوباره 6 ساله، 7 ساله و 8 ساله ام. دوباره قدم به پنجره های خانه نمی رسد. دوباره با شهرام روی تمام کاغذ دیواریها را نقاشی می کنیم. دوباره می رویم گنجنامه. دوباره در کاسه های آبی سفالی خوشمزه ترین دوغ دنیا را می خوریم. دوباره بابا جوان است و مادر موهای بلند سیاه دارد. دوباره در عکس سال تحویل چشمهایمان بسته می افتد. دوباره گردنبند پروانه ای گردنم است. دوباره کلاس چهارم هستم و یرقان گرفته ام و معلمم به دیدنم آمده است. دوباره آنقدر کوچکم که دنیا زیادی بزرگ می شود. همه چیز می رود پشت هاله ای از نوری سفید و مبهم و من دوباره می توانم بدوم و بازی کنم.

نوستالژی چند روز است که با ما بیدار می شود. با ما صبحانه می خورد و با ما سر کار می رود و شبها قصه ی شب می خواهد. نمی دانم خوبم یا بدم. فقط می دانم که خیلی خیلی کوچکم و آینده دوباره شده راهی پر از نورهای بنفش و پروانه های درخشان... آینده شده کتابی نانوشته و دیگر پشت سرم نیست. دوباره آمده و جلوی رویم ایستاده و من فقط پنج ساله هستم. یک کاپشن قرمز دارم و چشمهایی پر از خنده و دوستهایی که اسم من را هنوز از یاد نبرده اند.