چه کسی پنیر و تهران مرا جابجا کرد؟
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

من آسمانم را پس می خواهم. چطور توی شهری که آسمان ندارد زندگی کنم؟ صبح پرده های خانه را پس نمی زدم. آن آخرین ذره ی امید را به اینکه پشت پنجره، آسمانی در کار باشد، آرام فرو می دادم و وقت تلف می کردم. آسمانی در کار نبود. اصلا شهرمان دیگر آسمان نداشت. کوهها نیست و نابود شده بودند. پرنده ها پیدایشان نبود. حتی همان یکی که از همه شجاعتر بود و وقتهایی که خرده نانی در کار نبود، به شیشه نوک می زد. شب صدای سگها را هم نشنیده بودم. کسی آمده بود تهرانم را برداشته بود و پرتاب کرده بود به یک جای دوردست. جایی که دستم بهش نمی رسید. این شهر خاکستری، شهر من نبود. شهر هیچ کس نبود.

حالا از پشت پنجره های بزرگ اتاقمان در کارگاه به یک تکه آبی که از پشت درختهای بلند سرو پیداست دل بسته ام. دلم یکی را می خواهد که بگوید «دلم روشن است. همه چیز، همه چیز، همه چیز درست می شود.» چیز زیادی می خواهم می دانم. این روزها دل هیچ کس روشن نیست. حتی دل بچه ها.

دیشب قبل از اینکه بخوابم، قبل از اینکه در اتاق سرد، خودم را زیر لحاف بزرگ و بنفشم مچاله کنم فکر کردم به «حصار دستهایت» برای چند دقیقه ی طولانی فقط و فقط و فقط فکر کردم به همین.

دوشنبه است. دلم پر از وسوسه ی پرواز است. نه به شکوفه ها سلام برسانم و نه به باران. فقط بروم شهرم را از هر جهنم دره ای که پرتش کرده اند آنجا پس بگیرم. مردم بی آسمان... آی آدمها...