دغدغه های کسی که یلدا نداشت.
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

1-       خانه‌ی پدری که باشم صبحها برای خودم تخم مرغ عسلی درست می‌کنم. فقط به عشق آن جا‌تخم مرغیهای قرمز ملامین که مادرم یادش نیست از کجا خریده است. یکی دو بار زنجموره کرده ام که خیلی این جا تخم مرغیها را دوست دارم اما از آنجایی که تازه یک سرویس کامل چینی با مخلفاتش را تصاحب کرده ام، ناله هایم را کسی جدی نمی گیرد یا ترجیح می‌دهند نشنیده بگیرند. این جا تخم مرغیها برم می‌گرداند به بچگی. به کل کل های صبحگاهی با شهرام. به وقتهایی که یک قطره بیشتر نوشابه داشتن دغدغه بود. به آن روزهایی که می‌نشستیم و آنقدر حرف می‌زدیم که غذایمان یخ می‌کرد. موهبتی است خواهر یا برادر داشتن. با همه بدبختیها و کل کل ها و یکی بدو کردنها. این بچه ی من چه دارد جز معاشرت مدام با بزرگسالهایی که با هیچ کدامشان نمی شود سر یک دانه ی بیشتر سیب زمینی سرخ کرده  دعوا کرد؟

 

2-       از خیانتهای مجازستان همین بس که یک جایی یک سری نوشته  از گذشته ها را آرشیو کرده بود. بماند که به خیال خودم همه چیز را ترکانده بودم و باورم نمی‌شد که هنوز جلوی رویم چیده شده باشد آن هم با جزئیات آزاردهنده ای که هیچ کس دوست ندارد به یاد بیاورد.تنها نکته مثبتش این بود که بالای یادداشت روزهایی را که از نوشتنش گذشته بود قید کرده بود. آن وقت دیدن آن عدد 900 و خورده ای بدجور آرامش بخش بود. دانستن اینکه همه ی اینها گذشته، تمام شده و دیگر نیست. دانستن اینکه رسیده ام به یک نقطه ی دیگر. گذر کرده ام. عبور کرده ام. آشفتگی آن روزها، دردی که لابلای نوشته هایم بود صبحم را کمی بهتر کرد. فکر کردم زنده مانده ام و همین آرامش بخش بود.

 

3-       موهای سفیدم زیاد نیستند اما ساز مخالف می‌زنند. مدل فر خوردنشان با بقیه موها فرق دارد. برای همین وسط یک دسته موی خرمایی به راحتی قابل تشخیص هستند. بعد آنقدر یونیک و خاص – سلام گلمر- هستند که نمی‌شود با قیچی ازشان صرفنظر کرد. همین که خلاقیت این را دارند که اصلا یک جور دیگری برای خودشان بچرخند. بعد فکر می‌کنم سنم که بالاتر برود چه شکلی می‌شوم؟ سطح دغدغه ام تو حلقم البته.

 

4-       برای ده تا ضرب ناقابل دو ساعت جنگ و خون راه افتاد. آخر کشته و زخمیها را از وسط میدان جنگ جمع کردیم و رفتیم خوابیدیم. فکر کردم قاعدتا نباید اینقدر سخت باشد. اینجوری که من سفت گرفته ام و بقیه ول کرده اند لابد ته اش این می‌شود که من مادر نامهربان دیوانه می‌شوم و بقیه لطیف و خوش اخلاق. آیا تا به حال کسی از یاد نگرفتن ضرب سه رقم در سه رقم مرده است؟ گمان نکنم.

 

5-       مادری سخت است. این را می‌نویسم و نوک انگشتهایم تیر می‌کشد. کاش سخت نبود. کاش اینقدر هی سختتر نمی‌شد. کاش می‌شد یک جای کار بنشینی روبروی بچه ات و او بفهمد که چقدر دل به دلش دادن سخت است. نمی‌شود. تا حالا که نشده لابد از این به بعد هم نمی‌شود.

 

6-       یک تکه آسمان آبی از بالای کوه پیداست.

 

7-       صبح نشستم به وبلاگ خوانی. بله هنوز هستند کسانی که وبلاگ می‌نویسند. گیرم که تا عدد پستها برسد به 100 به جای یک روز باید دو ماه بگذرد. بعد لیست وبلاگهایی را که دنبال می‌کنم باز کردم و شروع کردم به ترکاندن آنهایی که دیگر نمی‌نویسند. آنها ترکم کرده بودند و دیگر نمی‌نوشتند اما صرفنظر کردن ازشان دردناک بود. انگار که یک تکه از پوست دستت را ببری. اینکه باور کنی که مانا، بهاره، طاهره، سولماز و .... دیگر نمی‌نویسند. اینکه صرفنظر کنی از دیدن اسم وبلاگی که خودشان خیلی وقت است فراموشش کرده اند، درد داشت.

 

8-       نوستالژی خیلی هم خوب نیست ها. این را من می‌گویم. زنی که دارد توی نوستالژیها شنا می‌کند.  آدمها انگار که وظیفه داشته باشند بهت یادآوری می کنند که قرار بوده چه بشوی و چه شده ای. از دخترک زبان دراز آن وقتها می گویند با آن آرزوهای دور و درازش. آمده اند نشسته اند روی شانه هایم. انگار که کم سنگینی داشتم. بعد از یک گروه فرار می‌کنم یکی دیگر اسیرم می‌کند. از دست یکی در می‌روم دیگری گیرم می‌اندازد. آیا اگر از ریشه خشکشان کنم می‌شود؟ تلگرام را پاک کنم مثلا و قال قضیه کنده شود؟

 

9-       دلم یک کتاب خوب می‌خواهد. از آنهایی که اگر هم نوازش نمی‌کنند حداقل لگد نزنند. آدم را یاد قسط و بدهی و بدبختیهایش نندازند. دلم یک کتاب خوب بی آزار می‌خواهد.

 

10-   یک چیزی هم بنویسم از ناهمخوانیهای طبیعی آدمها. هیچ جایی یادمان ندادند که باباجان من شاید اصلا یکی آن مدلی که دوست داری نباشد. اصلا هر دو خوب و عالی و گوگولی مگولی ولی مرده شور ترکیبتان را ببرد. به زور که نمی شود در و تخته را با هم جور کرد. یک وقتهایی نمی شود. خودت را هم که تکه پاره کنی نمی شود. حالا می‌دانم یک جای جانم، زنی با عطشی وحشتناک به زندگی جا مانده بود. زنی که آنقدر ندید گرفته بودمش که وقتی توی آینه هایم دیدم نشناختمش. زنی که از دیدن زنانگی و رفتار ملوی ساکت در آدم روبرویش بیزار است.

 

11-   یک جایی بنویسم که کاش دلش را داشته باشم که سینا را وقتی 18 سالش شد پر بدهم برود برای خودش تنها و مستقل زندگی کند. اینقدر که در این استقلال درس هست در هیچ چیز دیگری نیست.  بیشتر وقتها استقلال مصادف می‌شود با ازدواج که خودش نوع دیگری گرفتاری است. در حالی که می‌شود استقلال را بدون ازدواج تجربه کرد. شگفتی است که در خانه ات را باز کنی و خانه آرام منتظرت باشد و برایت دمش را تکان بدهد. استقلال گلی از گلهای بهشت است به خداوندی خدا.

 

12-   سر صبحی برایم تلگرام زده اند با استیکرهای هندوانه ای که عکس سفره ی یلدایتان را بفرستید. مردم هم دلشان خوش است ها. خدایا منو بخور.

 

13-   پنج عصر بود و توی کارگاه بودیم که صدای اذان آمد. از شبهای طولانی زمستان حرف زدیم. فکر کردم چقدر با هم فرق داریم. چقدر دوستش دارم با اینکه از زمین تا آسمان با هم فرق داریم. گور پدر همه چیز و همه کس و همه ی چیزهایی که زندگی را اینقدر سخت می‌کنند. در دنیایی که همه چیز اینقدر با سرعت رو به افول و نابودی می‌رود او هست. برای یک روز همین که تکه ای از آسمان آبی باشد و یک فنجان قهوه، همین کافی است.