ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد و سکوت و بقیه ی قضایا...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 1- قرار شده بود با هم سکوت کنیم. قرار که نه، همینطوری نشسته بودیم ساکت. یک، دو سه ساعت گذشت. فکر کردم زمانی چقدر از سکوت می ترسیدم. چه ترسناک بود حضوری که از لابلای کلمه ها به من تحمیل می کرد. حالا دیگر نمی ترسم. کلمه ها آنقدر زخم زده اند که این بی صدایی را موهبت بدانم.

2- یک وقتی مسیری یک ساعته را می رفتم و سرسام می گرفتم از هجوم بی وقفه ی کلمه ها. صداها. نصیحت. موعظه. «من خوبم تو بدی» ها. حالا در فقدان شیرین کلمه ها خیال برای خودش جولان می دهد. فکر می کنم ما باید آن وقتی به دنیا می آمدیم که هیچ چیز اسم نداشت. آن وقت این هنر را داشتیم که رویشان اسم نگذاریم و وقتی خواستیم بگوییم درخت، دستمان را بیاوریم بالا و به درخت اشاره کنیم. آن وقت دیگر کسی فکر نمی کرد وقتی داریم می گوییم درخت، داریم به زوایای پنهانی روح درمانده ی کسی اشاره می کنیم. درخت همیشه درخت بود. ستاره همیشه ستاره. آن مفاهیمی هم که کلمه نداشتند راهشان را می کشیدند و از زندگی می رفتند بیرون. کسی «اندوه»‌و «انزوا»‌و «انفعال»‌را لازم نداشت که در خانه برای خودشان بچرخند.

3- می گویم سکوت و شاید باید بیشتر توضیح بدهم. کاش می شد فقط بنویسم سکوت و سه تا نقطه بگذارم. به خاطر مریم. به خاطر همه کسانی که از کلمه ها خسته شده اند. به خاطر آن دوگانگی عجیبی که روح کلمه دارد. همین که تو چیزی می گویی و دیگری چیز دیگری می شنود و در این بین هیچ پیامبری نیست جز کلمه ای که در میانه ی راه می رقصد و رنگش را عوض می کند.

4- می خواستم بنویسم نگفتن هنر است. درست همان وقتی که باید حرفی را بزنی. وقتی که منتظر جمله هایت نشسته اند و توی ذهنشان جواب احتمالی را هم آماده کرده اند. همان وقت و همان موقع است که نگفتن هنر است. نگفتن رنگ صورتی ملیحی برای خودش دارد. مشروط بر اینکه با نچ نچ و سر تکان دادن ترکیبش نکنی. نگفتن خالص باشد. ندید گرفتن. بعد می بینی که از لابلای این صورتی کمرنگ شکوفه های ریز بیرون می زنند.

5- نمی خواستم در وصف نگفتن این همه روده درازی کنم، نمی شود. نمی شود چیزی از جنس سکوت را با کلمه وصف کرد. با آهنگی شاید. یا یک نوازش. یا  کشیدن چند خط کوتاه کج روی یک کاغذ سفید. یک یک آه وقتی به آسمانی که اینقدر سیاه است نگاه می کنی.