آن کفشها را در کارگاه کهنه کرده ام نه در باشگاه متاسفانه.
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: حسود خانم

با شلوار گله گشاد مشکی و آدیداسهای بنفش کهنه خودم را در شیشه ی بانک دیدم. دلم خواست از آن زنهایی باشم که صبحشان همینطور شروع می شود. همانها که بچه را می فرستند مدرسه و بعد لباس راحت می پوشند و می روند باشگاه که ورزششان را بکنند. بعد با گونه های گل انداخته دنبال خرده کارهای بیرون می روند. یک کار بانکی کوچک. ایستادن در صف نانوایی سنگکی. خریدن یک دسته گل نرگس. دلم خواست که دغدغه هایم کوچک باشند. در خانه کاری به این پیچیدگی– همین سنگ بزرگی را می گویم که برداشته ام و نمی دانم چطور باید بزنمش. – در انتظارشان نباشد. ددلاین نداشته باشند. وقت برای ماساژ گرفتن و استخر و خرید و گپ زدن داشته باشند و از این همه راضی و خرسند باشند.

می دانم ته ته اش با این مدل زندگی هم کسل می شوم و دلم می خواهد به پوست شلوغ همه فن حریفم برگردم و بدوم تا مطالب  روزنامه را برسانم یا پا به پای کارگاه نقشه بکشم یا تقاضای دسته چک بدهم یا وام بگیرم. اما آن لذت خوشایند مهربانانه را دلم می خواست که می دانی با همه ی این آرامشی که می دود در روزت، داری کار خودت را تمام و کمال انجام می دهی. آن به جا بودن و آن خوش بودن. به زنی که خودم نبودم و در انعکاس شیشه های بانک داشت از باشگاه برمی گشت و خوش بود، حسودی کردم.