مبادا که ترک بردارد بشقاب ملامین خستگی من!...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

با درد بیدار شده ام. پاشنه ی آشیلم همین درد است. درد یادم می اندازد پوستم آنقدرها هم کلفت نیست. بعد از اینکه می بینم پوستم کلفت نیست و درد به آن نفوذ می کند می ترسم. تمام راه مدرسه فکر کردم بروم بیمارستان. بخوابم بگویم درونم تیر می کشد و ول کن هم نیست. از صبح یک درد ممتد خفیف که آنقدر عمیق است که فکر می کنم لابد روحم دردش آمده. واقعیتش این است که خسته ام. در آن وقتهای کم انرژی ماه هم هستم. دچار یک مساله ی احمقانه هم شده ام که بقیه برایم درست کرده اند. این وسطها همان زندگی همیشگی با بدو بدوی بی پایان هم هست. لابد استرس دارم که این درد هم آمده یک جایی آن وسطها قوز بالاقوز شده که «خودت را دریاب زن.» دلم می خواهد از دست زندگیم فرار کنم. از آن وقتهایی شده که بروم توی کمد، بگویم چند روزی خاموشم کنند و کسی کاری به کارم نداشته باشد. بروم یکی از کمدهای خانه را خالی کنم.