از سری نیازمندیهای فوری
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

بچه که بودیم برایمان نان سوخاری می خریدند. از آن پاکتهای کاغذی که بچه ای ابدی رویش تصویر شده و سوپر مارکتها می فروشند. خوردن نان سوخاریها یک طرف قضیه بود. طرف دیگرش خرده های نان سوخاری بود که به مرور ته جعبه جمع می شدند و وقتی که پاکت تمام می شد سراغشان می رفتیم. ما – من و برادرم – هر بار و با تمام شدن هر پاکت سر این خرده ها با هم دعوا می کردیم. معمولا دعوا آنجایی که ختم به خیر می شد که مامان وساطت می کرد و محتویات را در دو تا کاسه خالی می کرد و با هم تقسیمشان می کردیم. سر خوردن سیب زمینی سرخ کرده هم دعوا می کردیم. سر قاصدکهایی که باد به ایوان خانه می آمد هم همینطور. کلا یک سلسله جدال داشتیم که از کوچکترین مسائل روزانه شروع می شد تا آخر. اینکه کی مسواک آبی را بردارد و کی قهوه ای. کی چراغ را خاموش کند. کی سمت راست مامان دراز بکشد و کی سمت چپ. کی اول کیهان بچه ها را بخواند.

آن موقع فکر می کردم برادر داشتن باید نفرینی چیزی باشد. با اینکه جانمان برای هم می رفت ولی رژه رفتن روی اعصاب همدیگر پایان نداشت. حالا که سطح دغدغه هایم سقوط کرده به دغدغه های بزرگسالانه گاهی دلم می خواهد با یکی سر یک دانه چیپس بیشتر یا دانه ریختن برای پرنده ها یا کندن یک برگ گل دعوا کنم. یکی که با هم دغدغه های کوچکی برای روزهایی بسازیم که نمی خواهم به چیزهای دیگر فکر کنم.

یک بار برادرم یک قاصدک داشت و به من نمی داد. به قاصدک می گفتیم توتو. با توتو بازی می کرد و مامان برای حمام صدایش می کرد. قاصدک را نمی شد برد توی حمام. می دانستم که مجبور است قاصدکش را ول کند و برود. کمین کرده بودم که حتی اگر از پنجره پرتش کرد وسط زمین و آسمان بگیرمش. آن وقت آن بدجنس درست قبل از اینکه برود حمام قاصدک نازنین را تکه پاره کرد و رفت. نمی دانم خودش این خاطره ی بچگانه را که نمی دانم مال چند سالگیمان است به یاد دارد یا نه ولی من هنوز یک قاصدک از برادرم طلب دارم. قاصدکی که برایم خبرهای خوبی آورده باشد. حالا که خودش خیلی وقت است این دور و برها نیست، قاصدک می تواند حتی از او خبر بیاورد.

 آسمان که آبی است. نمی دانم چرا حال من جا نمی آید. کسی یک قاصدک ندارد به من قرض بدهد؟