مورنینگ افتر
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

آزادی برای من نشئه‌کننده‌ترین مخدر است. چیزی که تمام این سالها از من دریغ شده بود. حالا و هنوز هم این آزادی نه عادی شده و نه خسته‌کننده. همین که در هر قدمی که برمی‌دارم قضاوتی از نزدیکترین نقطه‌ها همراهیم نمی‌کند، کافی است. همین برای من بیشتر وقتها کافی است.

همین که برقصم وقتی دلم می‌خواهد برقصم. بخندم وقتی باید بخندم و نترسم که صدای خنده‌ام بلند است. یا حتی گریه کنم. نمی‌گویم دیگر نه ترسی جا مانده و نه اضطرابی. شاید آزادی نباید بهایی به این سنگینی داشته باشد. آزادی باید حقی طبیعی باشد. چیزی که لزوما هست. نه اینکه برای به دست آوردنش بجنگی و کشته و مجروحها را کنار بزنی و برسی به نقطه‌ای که ببینی باز هم مثل همه‌ی لحظه‌های دیگر زندگیت بهای این نفس کشیدن ساده را هم داده‌ای. مگر نه اینکه هوا باید برای همه باشد؟

نبود. برای من نبود. یک بار برای دوستی تعریف می‌کردم، از آن هجوم هراس آور اکسیژن به ریه‌ها که درد و شادی را به یک باره همراه خودش آورد. از نفس کشیدن دوباره بعد از سالهای سال. بعد از اینکه فکر می‌کنی نفس نکشیدن فرآیندی طبیعی در زندگی‌ات بوده است. خب آیا قرار بود همه چیز اینقدر سخت باشد؟

حالا دیگر آنقدر بزرگ شده ام که دنبال علتها جایی بیرون خودم نگردم. لابد چیزی در من غلط است که می‌روم خودم را به هزار زنجیر می‌بندم که بعد فرار و گشایش و نجات می‌شود آسایش. یک دور کامل می‌زنم تا برگردم به همان نقطه ای که بودم. همان نقطه ای که پیش از شروع راه دور و درازم بودم.

یک بار نوشته بودم که سرعتم در زندگی موهبت نیست و نفرین است. این توانایی عجیب و غریب برای زندگی کردن، همراهی کردن، کنار آمدن و حتی خوش بودن با هزار چیز متضاد در زندگیم ( همان چیزی که یک وقتی هم اسمش را می‌گذارم کرگدن بودگی) لزوما از من آدم بهتری نساخته است. کاش کند بودم و کمی فقط کمی منفعل. آن وقت شاید می‌شد بنشینم لب جوی و خیر سرم گذر عمر را ببینم و مثلا پند بگیرم و از این حرفها.

به جایش من چه کار می‌کنم؟ همانطور که لب جوی جست و خیز می‌کنم با یک دستم ماهی می‌گیرم و با دست دیگر کله‌ی بچه ام را می‌خارانم به شام امشبم و قرار تئاتر پنجشنبه و مسافرت عید و ددلاین پروژه فکر می‌کنم و احتمالش خیلی زیاد است که یک موزیکی هم گوش کنم که مرا یاد بدهیهایم بیندازد که بعدش فکر کنم به اینکه من کجای این رشته ی دراز بی سرانجام ایستاده ام که اشک هنوز به این زودی راه چشمهایم را پیدا می‌کند.

نفس کشیدن نباید بهای به این سنگینی داشته باشد و نمی‌دانم کسی اینجا می‌فهمد چه می‌گویم یا نه. مهم هم نیست. خیلی وقتها من می‌نویسم که این بار سنگین را از روی دوش خودم بردارم . ته ته اش یک مشت خطوط درهم می‌ماند که آنقدر در هم پیچیده اند که حرف اصلی لابلای توالی جمله های دیگر راهش را گم کرده است.

زندگی من ساخته شده از یک سری دردسرهایی که خودم برای خودم درست می‌کنم و بعد از لذت حل کردن چالشهایش محظوظ می‌شوم. خسته نباشم واقعا. فاتح فروتن کوه قاف. آپولو هوا کننده ی محترمی که من باشم. ته ته اش گاهی اما این است که می‌بینم پیش نرفته ام. باز هم فقط با هر قدمی که برداشته ام فرو رفته ام.

 فقط اینکه حالا حتی آخر تمام این لحظه ها، می‌شود نفس کشید. آن وقت نمی‌شد. فقط کسی که بدون نفس کشیدن زنده باشد می‌داند من چه می‌گویم. بعید می‌دانم شما جز این دسته باشید.