«اندوه بزرگی است چه باشی، چه نباشی ...»
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

امروز به کیلومتر ماشین نگاه می‌کردم و یادم می‌آمد که باید ماشین را ببرم سرویس. بیمه‌ها را پرداخت کنم. به لیست خریدی که معلوم نیست چه‌اش شده و مدام زاد و ولد می‌کند رسیدگی کنم. کفش درست و حسابی ندارم. خانه را جارو بزنم. حواسم باشد به بیمه و چک و هزار مساله دیگر.

آنقدر خسته بودم که فقط شعر می‌توانست نجاتم بدهد. فقط شعر. نه حتی داستان. اینجور وقتها که دیگر دویدن ها فقط می‌شود دویدن و رسیدنی در کار نیست فقط می‌شود به شعر آویخت.

به آن هاله‌ی رویایی که نویدی دور از دسترس می‌دهد و مثل بیست سالگیها فریبت می‌دهد که جایی دورتر، مثلا پشت آن کوه بلند یا کنار آن درخت یا حتی در پیچ کوچه جادویی پنهان شده است. جادوی کوچکی که بشود به آن آویخت. بشود به امیدش روز را سر کرد. بشود برای یک لحظه ی کوتاه، یک لحظه ی خیلی کوتاه دل به دلش داد.

زندگی کمی، فقط کمی شاعرانگی لازم دارد. منظورم برای ماهاست. ما که دیگر غلتک زندگی افتاده رویمان ( اگر زندگی شما روی غلتک است، خوش به حالتان) و در این دویدنهای بی پایان وقتی برای خودمان نمی ماند.

فقط کمی شاعرانگی تا بشود همه چیز را تحمل کرد...