« به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...»
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من

ف. می‌گوید رها کن. اصلا تعریف نکن. نگذار انرژیت را بگیرند. همین حرفهایی که می‌زنی و تکرار می‌کنی انرژی تو را می‌گیرد. حق با ف. است. این روزها خیلیها با مکنده‌های بزرگ انرژی در کمین تک و توک آدمهایی ایستاده‌اند که ته مانده‌ای انرژی برایشان باقی مانده است. آخر سال است. همان وقتی که سینه خیز پله‌های طولانی را بالا می‌روم و فکر می‌کنم تمام می‌شود آیا تمام می‌شود پس کی تمام می‌شود و این مدام توی سرم تکرار می‌شود.

رها کرده‌ام. آیا آنها هم رهایم می‌کنند؟ آیا قضاوتگران سیاه دست از سر من برمی‌دارند؟ آیا بالاخره من می‌توانم یک روز این پنجره را باز کنم و داد بزنم و آنقدر بلند داد بزنم که همه کسانی که خودشان را به کری زده‌اند صدایم را بشنوند؟

چقدر از جنگیدن با این جنگجوهای نامرد و نامرئی خسته‌ام. پس کی تمام می‌شود؟ تمام می‌شود و تمام این سیاهی بالاخره از سر من می‌گذرد. برای جنگیدن باید دل سنگی داشت و دستهای قوی. من چه دارم؟ یک انبان کلمه و دوستهایی که هر کدامشان را زندگی یک گوشه گیر انداخته و یک پنجره رو به یک ابر خاکستری بزرگ و یک گلدان باریک پامچال... من چه دارم؟

با این همه هرچقدر هم که ابرها ضخیم باشند و روز راه گیج کننده‌ی خودش را برود لابد امیدی هست که در رگهای شهر می‌دود و همه این روزها به هم لبخند می‌زنند. از بعد از جمعه انگار همه همدیگر را بیشتر دوست دارند. لابد امیدی هست وقتی که ما هنوز ایستاده‌ایم و می‌توانیم بایستیم و آنهایی که یک عمر قضاوتگر ما بودند در دام قضاوتهای خودشان اسیر شده‌اند و راه به جایی نبرده‌اند.

برای این همه اندوهی که من دارم یک گلدان پامچال کافی نیست. من یک باغچه بزرگ پر از پامچال لازم دارم و دوستانی که زیر گوشم بخوانند این نیز می‌گذرد و تو ای پوست کلفت عزیز البته که باز هم دوام می‌آوری و حتی باز هم می‌خندی.

آخرین امیدهایم تقدیم به تو شیدا، کرگدن قدیمی، ایستاده با مشت ... کاش بگذارند که بخندی.