Status: divorced
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 معادل فارسی که ندارد. معادل عربی‌اش که معمول است و استفاده می شود کلمه ترسناکی است. با آن الفبای زمخت و تشدید به نظر می‌آید چکشی برداشته تا چیزی را توی سر مخاطب بکوبد. نمی دانم کلمه انگلیسی‌اش هم اینقدر بار روانی سنگینی دارد یا نه. بهرحال  در این دو سال برای من پیش نیامده بود که فرمی پر کنم یا جایی این کلمه را به کار ببرم. تا امسال که کلا همه مدارک شناسایی‌ام یکی یکی تاریخ مصرفشان تمام شد و من راه افتادم تا خودم را تمدید کنم و به ثبت برسانم.

مجبور شدم کلمه ی ترسناک را سنجاق کنم و بزنم به سینه ام. برای گذرنامه. برای تغییر آدرس در شعبه مالیات دارایی و ...

کلمه مال من نبود. توی دهان من نمی چرخید. اما مخاطبهای پشت میز نشینم آن را به راحتی تلفظ می کردند. مکث من را به چه تعبیر می کردند؟ خدا می داند.

بعدتر فکر کردم حداقل سرم را محکم بالا بگیرم. نباید بگذارم یک کلمه عربی با آن تشدید ترسناک و سر و شکل بی ریختش مرا بترساند. کلمه‌ای که نه مال من بود و نه وضعیت مرا توضیح می داد. من زنی بودم که قایق تکه پاره توفان زده را وصله پینه کرده بودم و دوباره داشتم برای خودم زندگی می کردم. کلمه‌ها باید از من می ترسیدند نه من از کلمه‌ها. دنیا چیزی به من بدهکار بود نه من چیزی به دنیا.

شناسنامه را با آن جلد وارفته‌اش کوبیدم روی پیشخوان شیشه‌ای و چشمم را از منشی برنداشتم. فکر کردم کسی باید باشد که از وصله‌های ترسناک نترسد. این را به زنانی مدیونم که همین شرایط را دارند و شاید به اندازه من شجاع و پوست کلفت نباشند. روی برگه ام با خط قرمز نوشتند: « مطلقه» و فرم را دادند دستم. برگه را با دو دست نگه داشتم که لرزش دستم را پنهان کنم. لبخند بی‌عیب و مطمئنی زدم و شروع کردم به دلداری دادن خودم. عوض تمام کلمه‌های زشت، اولین بار بود  در تمام زندگیم که من زن تقریبا 40 ساله بدون اجازه هیچ کس داشتم گذرنامه ام را می گرفتم و گور پدر همه کسانی که می خواستند مرا با کلمه هایشان در قاب شرمساری زندانی کنند.