توصیفی از طعم زهر شیرین و بقیه چیزهایی که در گلو گیر می کنند... مثل حرف
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نشسته روبرویم روی مبل گلبهی و می‌گوید چقدر خانه‌ی تو روشن است. سالها خواننده وبلاگم بوده بعد کشف کرده‌ایم که همسایه‌ایم و حالا شده دوستم. بعد از پنجره‌ها، از من در مورد مادر شدن می‌پرسد. آنقدر هم باهوش هست که بداند چقدر هم سوال و هم جوابش پیچیده‌اند. جای خالی پسرم در خانه پیداست. از همان وقت که جوابش را می‌دهم تا دو سه روز بعدش دارم به مادر شدن فکر می‌کنم. به انتخابی که همه ی زندگی را تحت تاثیر خودش قرار می‌دهد. فکر می‌کنم که آیا مسیرم درست بوده؟ نبوده؟ آیا اگر دوباره آن دختر احمق بیست و دو، سه ساله می‌شدم مادر شدن را انتخاب می‌کردم؟ بعد می‌بینم که یک جای همه‌ی تجربه‌ها و دردها و عواطفی که دیگر بعد از سالها به همه‌اش عادت کرده‌ام یک صدایی می‌گوید که تو – شیدا – آدم بشو نیستی و نبودی و نخواهی بود. تو دوباره مادر می‌شدی. دوباره این مسیر دردناک را می‌رفتی. دوباره وقتی کسی بعد از ده سال، از تو درباره مادر شدن می‌پرسید دست و پایت را گم می‌کردی. حقیقتش این است که من مدتهاست که فهمیده‌ام در برابر سوالهای اساسی جوابی ندارم. اگر کسی از من بپرسد «ازدواج خوب است یا بد» جوابی ندارم. «بچه دار شدن بله یا نه؟» نمی‌دانم. «عاشق بشویم یا نشویم؟»،« سرکار برویم یا نرویم؟» برای همین فکر می‌کنم باید دلخوش همین مسیری باشم که رفته‌ام. فکر کنم لابد نمی‌شد این مسیر را جور دیگری رفت. لابد این تجربه‌ها لازم بود که من این زنی باشم که حالا هستم.

ظهر بوی غذای مادری دیگر می‌پیچد در دفتر کوچکمان و من به عشق فکر می‌کنم. به عشقی که یک مادر وقتی هیچ ترجمه‌ای برایش ندارد با گوشت و پیاز سرخ می‌کند و توی غذا می‌ریزد. به مادری فکر می‌کنم که حرف پسرش را باور نمی‌کند اما زبان زنانه‌ی بی‌کلامی را که معنی مراقبت می‌دهد، درک می‌کند. آخر آخرش می‌دانم که ما مادرها برای نگه داشتن پسرهایمان، فقط به زنی دیگر اعتماد می‌کنیم نه حتی خود آن فرزند.

برای همین‌هاست که سر صبح اشک تمام غصه‌های چند روز را می‌شوید و می‌برد. برای اینکه فکر می‌کنم با همه این حرفهایی که می‌زنیم و دلهره‌هایی که داریم و دست کوتاهمان، ما  مادرها واقعا موجودات قابل ترحمی هستیم.