سالی که از سرم گذشت در دوازده تکه.
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: روزهای من

1-   صبح آفتاب نزده نشسته‌ام روی گوگل « وقت گل دادن اقاقیا» را سرچ می‌کنم. باور نکنید که این انتهای اسفند  معجزه‌ای با خودش ندارد.

2-   چشم گرد دوربین چرخیده به طرف پنجره‌های خانه. هر بار پنجره را باز می‌کنم دوربین با نگاه خسته اش دارد وراندازم می‌کند. کسی که پشت دوربین است شاید خواب است یا بیدار. شاید دارد به شکست عشقی دخترش یا قسط عقب افتاده خانه اش فکر می‌کند. شاید فکر می‌کند این زن چرا ده دقیقه است که به قاب آهنی پنجره تکیه داده و به ناکجا نگاه می‌کند. شاید اصلا مرا نمی بیند. شاید چشم گرد دوربین کور است و زندگی هنوز مثل قبل ادامه دارد.

3-   آن بیماری جمع بندی آخر سال دوباره آمده سراغم. هی نشسته ام به سالی که گذرانده ام نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم لیلا را به سرانجام رساندم شاید. می‌گویم شاید چون نمی دانم به خانه اش رسیده یا هنوز دارد در کوچه های درکه دربه در دنبال سایه های بنفش می‌گردد. نمی دانم چه شده. فقط می‌دانم یک سال آنقدر ذهنم را اشغال کرده که دیگر نمی توانم به او فکر کنم. باید رهایم کند. باید رهایش کنم. راه ادامه دارد. لیلا هم برود کنار سارای میهمانی خداحافظی بنشیند و از دور برای هم دست تکان بدهیم. چرا شخصیتهای داستانها بعد از یک مدت دشمن خونی‌ات می‌شوند؟ نمی دانم. دلم می‌خواهد آدمهای تازه وارد داستانها شوند.

4-   پراکنده ام. درست مثل همین وقت سال. پراکنده ام مثل زنی که نمی داند چه اش شده. نمی داند این تنهایی سنگین که هوای اطرافش را کمتر کرده چرا دست از سرش برنمی دارد. می‌داند اما کاری از او برنمی آید. این وقت سال باید فقط کنار نشست و مراقبت کرد. یادم باشد در سال تازه بیشتر از شیدا مراقبت کنم.

5-   ورژن خلاصه شده و فشرده خانه تکانی را به کمک سینا برگزار کردیم. حالا شیشه ها برق می‌زنند. پرده ها بوی نرم کننده می‌دهند و خانه مدام زمزمه نمی کند که مرا دریاب.

6-   رفته بودم برای امضاهای برگه ارتقا و قرارمان ادامه پیدا کرد تا ناهار و کیک و تولد بعدش. دلم برای هیاهوی یک عالمه آدم و خندیدن تنگ شده بود. دلم برای همین شلوغی تنگ شده بود. برای نرسیدن صدا به صدا. برای خنده های معنی دار. برای حرفهای بی سر و ته و خنده دار. دلم برای همینها تنگ شده بود. احساس می‌کنم سال 94 را خیلی بی صدا زندگی کرده ام. خیلی آرام. خیلی یواشکی ...

7-   دلم برایت تنگ شده. اصلا هم مهم نیست که دارم هر روز می‌بینمت. یک جای دلم دارد از دلتنگی می‌ترکد. یک جای دلم از زور بهانه گرفتن کله سحر خواب را از چشمم فراری می‌دهد. بعد حرفهای نگفته بیخ گلویم تلمبار شده اند. دلم می‌خواهد حرف بزنم و هی به خودم یادآوری می‌کنم که الان وقتش نیست. الان نمی شود. صبر کن. صبر کن. چند روز دیگر صبر کن.

8-      الان فهمیدم که از این اسفند خسته ام.

9-   آن لیست عریض و طویل که به دیوار آشپزخانه چسبانده بودم خط خورد. تمام شد. همزمان با شلوغی اسفند و ترقه ها و ماهیهای قرمز من هم خودم را به ثبت رساندم. تمدید کردم. خسته نباشم واقعا.

10- مردک بعد از آن دردسر مالیاتی که برای من درست کرده، مدام وسط حرفهایش می‌گفت شما غصه نخور. به اندازه کافی غصه داری. کم مانده بود اختلاف سن را بی خیال شوم و بکوبم توی صورتش که به چه جراتی داری قضاوتم می‌کنی؟ شما به من شر نرسان خیر و دلسوزیت را هم ببر بگذار توی کاسه دختر خودت. در این چند ماه از کسی به اندازه این آدم به ظاهر متین و معقول آسیب ندیده بودم اتفاقا.

11- این پست خوبی هم نیست. اما یک کمی از حرفهای این چند وقت من است. بنویسم توی دلم نماند. سال جدید را بدون حرفهای کهنه شروع کنیم. بدون کلمه های زشت. بدون تنهایی. بدون لیستهای عریض و طویل و خط نخورده.  

12-  همینجا نوشته ام را تمام کنم. ممنون که هستید. ممنون که ایمیل می‌زنید. کامنت می‌گذارید. عکس می‌فرستید. ممنون که می‌خوانید. ممنون که پنجره ام را برایم نگه می‌دارید. این وبلاگ برای من یکی از مهمترین داشته هایم است. در تمام این سالها ... ممنونم که چراغش را روشن نگه می‌دارید. سال نو مبارک.