اختراع بیهوده کلمات
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

کاش برمی‌گشتیم به روزهایی که کلمه‌ای در کار نبود. آن وقتهایی که اشیا نام نداشتند. وقتی می‌بینم هنوز بعد از هزارها سال که از اختراع زبان می‌گذرد باز می‌شود به اشاره منظور ابتدایی‌ات را به دیگری بفهمانی می‌فهمم که همه‌ی این راه را بیهوده آمده‌ایم. کلمه‌ها همین کلمه‌هایی که مسحورشان هستیم، مگر چه به زندگی ما آورده‌اند؟ چه کم داشت آن بهشت مطلق که در آن از مفاهیم انتزاعی اثری نبود و بدویت اول و آخر همه چیز بود. فکر می‌کنم که در غیبت شیرین کلمه‌ها، جهان چه جای بهتری می‌شد.

 

وقتی زندگی در ساده‌ترین چیزها خلاصه می‌شد و دیگر کسی نمی‌توانست «مستاصل» شود وقتی کلمه‌اش اختراع نشده بود. «افسردگی» چیزی مال افسانه‌ها بود که می‌شد با تکان دادن سری به افسوس نشانش داد. «رغبت» و «اشتیاق» و «عطش» همه یکی می‌شدند و بعد دیگر می‌شد روی زندگی کردن تمرکز کرد. رابطه دیگر این همه پیچ و خم و سوتفاهم که زاییده کلمه‌هاست، نداشت. خلاصه می‌شد در لمس و رقص و آغوش و همینها دو حالت بیشتر نداشت. یا خوب بود و یا بد. دیگر آن میانه میدان از بین می‌رفت. جهان یکسره تکلیفش با آدمیزاد روشن بود.

 

آن وقت می‌شد زندگی کنیم. دست از این زنده‌مانی بیهوده برداریم. این همه وقتی را که برای فهمیدن همه ی وضعیتهای زندگی و تبدیلش به کلام حرام می‌کنیم، می‌گذاشتیم روی زندگی کردن. آتش روشن کردن. غذا خوردن. عشق ورزیدن و مرگ. آن وقت دیگر می‌شد راحت مرد. کاش برمی گشتیم به روزهای بی کلمه. روزهای خوب اشاره. روزهایی که لمس جای نامه‌های عاشقانه را می‌گرفت و دیگر کسی نمی ‌توانست به زبان اشاره دروغ بگوید. دروغ اصلا وجود نداشت. آن روزها حتما آسمان آبی‌تر بود. میوه‌ها حتما شیرین‌تر بودند و آدمهایی که آن موقع عاشق می‌شدند، از حالای ما هزار برابر عاشقتر بودند. وقتی کلمه تمام شیره جانشان را نکشیده‌بود.