خیابان پاستور پلاک 12 یا چیزی شبیه همین
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٢  کلمات کلیدی: نوستالژی

نان برنجیهای زرد رنگ از همان وقتی که من بچه بودم تا حالا همان هستند که بودند. مرا مستقیم برمی‌گردانند به همدان و دورانی که بابا تقریبا به شیوه مبادله پایاپای پزشکی می‌کرد و خانه‌ی ما همیشه‌ی خدا پر بود از محصولات کشاورزی و لبنی و انواع جک و جانورهای خوراکی و غیر خوراکی زنده . چقدر برایمان از این نان برنجیهای کرمانشاه می‌آوردند خدا می‌داند.

آنقدر که یکی از همین زردهای کوچک پرتابم می‌کند به بالکن بزرگ خانه و بوی اطلسیها. به آن دیوار چوبی بزرگ که وسط خانه بود و من و شهرام اسباب بازیها را از این طرف به آن طرفش پرت می‌کردیم. به اتاقمان. به چراغ خواب دیواری. به کرکره های سبز کمرنگ. به «تهران»رفتنها که آن موقع تفریح بزرگی بود. به دبستان بهار آزادی، به آرامگاه بوعلی سینا، به مطب دکتر برخوردار. می‌دانم که این جعبه نان برنجی را هم بابا نخریده و احتمالا یکی از مریضهای قدیمی برایش آورده است. کسی که شاید یادش مانده دکترش که سالهاست به پایتخت برگشته، هنوز چقدر از این جزئیات کوچک خوشحال می‌شود و دختری دارد که دلش برای یک لحظه ی کودکی‌اش لک زده است.