از تمدید قرارداد اجاره و شیاطین دیگر
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

این روزها وبلاگ نمی نویسم. نه که نخواهم. باز هم به در و دیوار که نگاه می کنم حواسم پی وبلاگم است اما وقتی برای وبلاگ نوشتن نمی ماند. یادداشتهای هفتگی هست و ویرایش کتاب و کار و بچه و کلاس زبان و می بینم که خودم هم هی دارم سر می زنم اینجا ببینم وبلاگ نوشته ام یا نه. اینقدر که حواسم پرت است همین هم یادم می رود.

می گوید: « می بینی تو هم مثل منی. فقط موضوعاتی که توی سرته فرق می کنه.» تمام سرم یک صدا پر از همهمه است. کمی هم ترسیده ام. ترسیدنم البته مال ترسو بودنم است. بعد عجیب دل بسته ام به این یک تکه آسمان که از پنجره های این خانه می بینمش. این وقت سال دلهره هم هست که صاحبخانه باز چه خوابی برایم دیده و اگر تعبیر خوابش من نباشم چه می شود و از این حرفها. چرا نمی شود پنجره را با همه مخلفاتش برداشت و برد یک جای دیگر علم کرد. یا مثلا همین دیوار ارغوانی یا پرنده های پشت هره را که اصلا هم عین خیالشان نیست که رو به پنجره هایمان دوربین کار گذاشته اند.

اینقدر این خانه را دوست دارم که وقتی بروم حتما یک تکه از روحم را اینجا جا می گذارم.