پراکنده های چند وقت اخیر
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

1-      آقای ب. می پرسد حالا این کانسیلر چیست؟ همین یک سوال پرتابم می کند به روزهای خوشی که نمی دانستم کانسیلر چیست و اصلا چیزی به اسم کانسیلر وجود دارد و به چه دردی می خورد. برای من کانسیلر نماد میانسالی است. یعنی وقتی که دیگر ریمل و خط چشم و سایه برای آرایش چشم جواب نمی دهد و حتما کانسیلری لازم است که سیاهیهای زیر چشم را بپوشاند و آن خستگی و اندوهی که دستاورد میانسال شدن است، پنهان کند.

2-      مالک یکی از واحدها، زن و شوهری هستند که به راحتی و جلوی همه با هم دعوا می کنند. زن حاکم مطلق است. از این قابلیتهای عجیبی دارد که می تواند کفر همه از عمله و بنا گرفته تا کارفرما و مهندس را دربیاورد. گفتم دعوا می کنند منظورم این بود که مرد اگر جرات کند و حرفی بزند زن جلوی همه توی دهنش می زند. دفعه اولی که در دفتر ما دعوایشان شد، دست و پایمان را گم کرده بودیم. خودشان حواسشان نبود که این تصویر نرمال(؟!!) خانوادگیشان شاید برای بقیه آنقدرها هم طبیعی نباشد. مرد از آن کچلهای خوشحال است که احتمالا به زن خیانت خوبی می کند که می تواند در برابر این تندیهای دیوانه وارش آرام بماند. یک روز زن مچش را می گیرد و از خانه، همین خانه ای که الان دارد با هزار وسواس می خرد، بیرونش می کند.

3-      یکی از ویژگیهای بزرگ شدن برای من حذف شدن «همیشه» از زندگیم بود. «همیشه»هایم تحلیل رفتند و شدند «حالا» از این تغییر خوشایندشان خوشحالم. به قول یکی از شعرهای قدیمی خودم:

« همیشه

دروغ بزرگیست

که عاشقان

به هم می گویند.

وگرنه چطور

 "همیشه" تمام شده

و هنوز زنده ایم؟»

4-      بله. ما هم یک وقتی شعر می گفتیم. قبل از اینکه روزگار سرویسمان کند.

5-      من از فقدان کامل خوشبینی نسبت به آینده هم رنج می برم. این یکی لابد از عوارض سن و سال است.

6-      یک ماه و شانزده روز دیگر رقم اول سنم تغییر می کند. هیع.

7-      هیچ وقت اینقدر با کسی روراست نبوده ام که با تو. نمی دانم چرا. هیچ وقت اینقدر تمام خودم نبوده ام. اینقدر همه نقطه ضعفها، لغزشها و تردیدهایم را لو نداده ام. برای من این خود بودن، یک امتیاز افسانه ایست. من خودم هستم. با شفافیت انسانی زنی که دارد کم کم چهل ساله می شود.