لطفا بدون چسب زخم وارد نشوید.
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

بیشتر از دو سال بود که من گوشواره وقت دلتنگی را نیاویخته بودم. همان قلب کوچک نقره‌ای که گذر سالها سیاهش کرده‌اند و پشت تارهای مویم دیده هم نمی‌شود.

دستم را کشیدم به زنجیر باریک تا باور کنم به آویختنش برگشته‌ام. گوشواره، وفادارانه مثل سگی خوشحال از لاله گوشم تاب می‌خورد و لابلای موهایم گیر می‌کرد. قلب کوچک سیاهش را به گونه‌ام می‌کشید. می‌دانستم هنوز هست، هنوز می‌شود به سیاهی و کوچکی‌اش پناه برد، مانده بود در اتاق را ببندم. بروم زیر لحاف سنگین بنفش و تا هوا گرم نشده تمام خودم را همانجا جا بگذارم.

فکر می‌کردم انتخابی که بهایش را هم داده‌ام، مرا بالاتر از کلمه‌ها برده است. فکر می‌کردم پایم روی زمین است. روی زمینی که اگر سبز نیست، مال خستگی است. اگر سایه ندارد، مال اندوه است و اگر می‌لرزد، از بد روزگار است. فکر می‌کردم پاهایم محکم هستند. آن کلمه‌ها، القاب دست و پاگیر کهنه، به نظر مهم نمی‌رسیدند.

ترکها می‌گویند مگس کوچک است ولی حالت را به  هم میزند. کلمه‌های لعنتی هم همین بودند. کوچک و معصوم و ساده وسط فریادهای خواننده‌ای که می‌خواست از درد دوریم بمیرد، یک جا را خراش دادند. مثل همه وقتهای دیگر خراش را بعد دیدم. وقتی رسیده بودم خانه. وقتی دیوار ارغوانی گرمم نکرده بود. وقتی گلهای ارکیده به نظرم آنقدر قشنگ نیامدند که ارزش آن همه انتظار را داشته باشند. وقتی خاک ترک خورده روی گلدانها یادم نینداخت که باید به آنها آب بدهم. آنجا برگشتم و زخم را دیدم که دهن باز کرده بود و داشت نگاهم می‌کرد.

پس من کجا بودم؟ که بودم اصلا؟ نخواسته بودم زنجیری باشم بر گردن و می‌دیدم که زنجیر نبودن به جای اینکه افتخار داشته باشد درد دارد. «تو زنجیر نیستی.» جمله‌ی نگفته ی دیگری هم بود. می‌شد همه چیز را برداشت و خلاصه اش کرد در همین : «تو نیستی.»

نبودم. گم شده بودم. جایی همان وسطها گم شده بودم. یادم رفته بود گلدان سفالی بزرگ بخرم. یادم رفته بود دست نوشته‌ام را جا گذاشته‌ام. یادم رفته بود بارهایی کشیده‌ام که کشیدنش وظیفه‌ام نبوده. شاید دیگر می‌شد همه چیز را گذاشت زمین. می‌شد تپه‌ی افتخار را با سری آویخته و قدمهایی کوتاه پایین آمد و در سایه‌ی ساختمانی ویران ایستاد. به درخت دست کشید و گوشواره ی کهنه وقت دلتنگی را آویخت.

اشکها، تمامی نداشتند. شب جایی بین شروع و پایانش گیر کرده بود. هوای دزد بهار مرا ندزدیده جا گذاشته بود. من باز باخته بودم. در جدالی نابرابر، به همین کلمه‌های رام بی آزار، باخته بودم.