درس اول. جاجو خر است.
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

برگشتنى از کارگاه یک جمله از دهانم درآمد که آخى چه فلانى خسته بود. همین. دیدم دارد ملغمه اى از نصیحت و قضاوت و توصیه و پند حکیمانه تحویلم مى دهد که "چیزى نگو که اگر بگى اون ممکنه ناراحت بشه که تو به خستگیش اشاره مى کنى." با جملات و ترکیبهاى قلمبه سلمبه و چیزهایى که تا حالا نشنیده بودم. دلم مى خواست ماشین را بزنم کنار. پسر ده ساله ام را قورت بدهم. من که حواسم نبود. این کى بزرگ شد و توانایى تحلیل و بررسى پیدا کرد؟ اصلا این کى بزرگ شد و قدش رسید به شانه ى من؟ مگر من همینجا، همین گوشه کنارها نبودم؟ پس چرا از دستم در رفت؟ امروز را گذاشته ام که براى بزرگ شدنش ذوق کنم. از فردا باید مجهز به مخ آهنى بنشینم قضاوت نکردن یادش بدهم!