درخت کوچک من، به باد عاشق بود. به باد بى سامان...*
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چطور قبلا اینقدر زیاد روى موبایل مى‌نوشتم؟ حالا چرا  نمى‌‌توانم؟ چرا حالا باید این فاصله‌ى طولانى از تخت تا صندلى سبزم را بروم و پشت به گلدانها بنویسم؟ دیشب با پسرک توى اتاق بودیم که باد زد و گلدان ارکیده را انداخت. بچه‌ام خیلى غصه خورد، امیدوارم گلهایش جان سالم به در ببرند.

من، همانطور که با زانوهاى خم شده داشتم تکه‌هاى خیس زغال و پوکه را از روى زمین جمع مى‌کردم فکر کردم این نشانه است و من هنوز مثل قدیمهایم احمق و قضا و قدرى هستم. باد زده و زیباترین گلدان خانه پهن شده کف زمین و من فکر مى‌کنم کسى خواسته چیزى به من بگوید. کاش زبانش را داشتم که بگویم چقدر این تنهایى را دوست ندارم. چه قدر دلم کلمه مى‌خواهد. وسط راه رفتنهاى متوالى در استخر به همین فکر کرده بودم که "چرا تحمل مى‌کنم" و "چرا" چرخیده بود در فضا و شده بود شبیه یک پرنده ى عجیب.  نمى‌ شناختمش. به خانه که آمدم، دلم گرفته بود.

بعضى چیزها، اندوهگینت مى‌کند. مهم نیست که هى به خودت یادآورى کنى که این اندوه، بیخودى است. اندوه با خود و بى خودى که نداریم. اندوه داریم. هرچقدر هم با آب زغال اخته و مخلفات قاطى اش کنى و فرو بدهى باز اندوه است. اندوه و حس تنهایى قبل از افتادن ارکیده بود. بعد من و پسر، گلدان را با هم ایستاندیم. شاخه ها را صاف کردیم. با چشمهاى من، از من پرسید: "حالا چى میشه؟ خراب میشه؟" چرا این روزها همه از من میپرسند که بعد از این چه مى‌شود؟ مگر من توانستم به سلامت از این "دیار وحشت" بگذرم که بنشینم براى جماعتى نطق کنم. مگر دیار وحشت نیامد و پایین پاى من به زندگى اش ادامه  نمى‌ دهد؟ چرا مى‌ترسم؟ چرا  نمى‌ ترسم؟

عشق نیست. ارکیده پهن شده کف زمین و من مى‌دانم این یک نشانه است. از همان نشانه هاى کلیشه اى که جهان هستى با یک باد پرت مى‌کند توى خانه ات. مى‌توانى رمزش را بخوانى و بدانی و یا از کنارش عبور کنى. من، که حالا خیلى وقت است مى‌دانم در زندگى چشم به هم که بزنى، براى هر چیزى دیر شده، گلدانم را از روى زمین جمع مى‌کنم. از لابلاى خاک هزارپایى بیرون آمده و کف خانه ام تن ناسورش را پیچ و تاب مى‌دهد.

اینجور وقتهاست که مى‌بینم هزارساله ام. خسته ام و احساس تنهایى مى‌کنم. به بى‌تا همانوقت که در استخر راه مى‌رفتیم گفتم. تنهایى تا کلمه شد، بزرگتر از همیشه نشست روبروى من. خسته و کلافه بودم، از تلاش نافرجامم براى بهبود دادن اوضاعى که سر بهبود ندارند انگار. دلم از زور تنهایى داشت مى‌ترکید. دستمال را کشیدم روى لکه قهوه اى روى زمین و به پسرم گفتم بخوابد. پنجره را هم بستم. رفتم روى تخت و هیچ کتابى نتوانستم بخوانم. آنقدر فکر کردم تا خوابم برد و بعد این کلمه ها بیدارم کردند.

 

* عنوان از فروغ