می نویسم، پس هستم.
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۳  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

دستش را می‌اندازد دور شانه‌ام. معرفیم می‌کند که نویسنده‌ام و معمار. نویسنده را اول می‌گوید. از غرور کلمه‌هایش گرم می‌شوم.

قبل از او، کسی از نزدیکانم، به نویسنده بودن من افتخار نمی‌کرد. سالهایی که معماری نمی‌کردم و می‌نوشتم بابا اگر جایی می‌خواست از شغلم بگوید با خجالت آشکار می‌گفت در مجله‌ها می‌نویسد ( نمی‌گفت نویسنده) و بعد سرش را به تاسف تکان می‌داد که البته معمار است. (با کلمه‌ی بیچاره‌ی مستتر در لحنش)

مادرم که از نوشته‌های من را برای دلواپستر کردن خودش استفاده می‌کند، به نظرش می‌آید که من باید می‌رفتم ادبیات می‌خواندم و البته خیلی خوشحال است از اینکه این کار را نکرده ام.

قبلتر که اصلا کل وجودم مایه شرمساری بود، باید سرم را می‌انداختم پایین که چرا اصلا فکر می‌کنم می‌نویسم و کار می‌کنم. چرا وجود دارم. چرا آدمها مرا می‌شناسند. چرا خوانده می‌شوم. بگذریم.

*

گاهی باید به خودم یادآوری کنم که همین ایستادن روبروی آدمهای تازه با گرمی دستهای او، همین که خودمم و لازم نیست چیزی را بپوشانم که مایه فخر است نه خجالت... حتی اگر فقط همین هم دستاوردم بوده باشد از این سالها، به خدا کافی است.