سی سال پیش در چنین روزی ...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: نوستالژی

خانه را که دیدم دیگر نه به خیابان نگاه کردم نه تابلوی «توقف مطلقا ممنوع»، ماشین را ول کردم کنار خیابان و پریدم توی کوچه. همسایه ها ناپدید شده بودند. خانه روبرویی جایش را داده بود به یک ساختمان بزرگ. نمای سمت خیابان را با کامپوزیت آلومینیمی زشتی پوشانده بودند و رویش نوشته بود اداره گاز. کوچه ولی شبیه قدیمها بود. کوچه ای شیبدار که تمام زمستان پر از برف می ماند. از کوچه پنجره ها را نشانش دادم و گفتم: « پنجره ها بلند بودند من خیابان را نمی دیدم.» به شبهای زمستان آن سال فکرکردم که تنها بودم و مامان نبود و من در این خانه 6 ساله بودم. به دیدن سیاه شدن آسمان از پشت مربع شیشه ها. من دراین خانه اولین ترسها، اولین اندوه و هزاران اولین دیگر را تجربه کرده ام. من در این خانه خندیده ام و حتما گریه ها کرده ام. من از این خانه به شهر بزرگ کوچ کرده ام. هنوز آن کامیون بزرگ را می بینم که دم در ایستاده و همه ی زندگی کوچک ما را بار می زند. من گیج اندوهم از ترک کردن همکلاسیها. زن همسایه غصه دار است. مادرم آن موقع 35 ساله بود ولی چقدر به نظرم بزرگ و عاقل می رسید. ما از شهر کوچک، خاکستری و سرد به پایتخت مهیج برمی‌گشتیم. گفتم ده، یازده سال پیش که آمدم همدان این همه دلتنگ این خاطره ها نبودم با اینکه آن موقع خانه هنوز دست نخورده سر جایش بود.

در خیابان پاستور، پلیس جوان برای ماشینم جریمه می نوشت. با چشمهای خندان پریدم جلو که ننویس آقا. من در این خانه 4،5 ... و 10 ساله بوده ام. ببین این شیشه های راه پله که حالا رویش را با این رنگ دودی زشت پوشانده اند رنگی بود. بابا پیکان قهوه ای را می گذاشت همین جا. این خیابان آن موقع پهن بود. یا به نظر پهن می رسید. آرامگاه دور بود. اما همان موقع هم قشنگیش را می فهمیدم. ننویس آقا. من در این خانه دوچرخه سواری یاد گرفته ام. عاشق گلهای اطلسی شده ام. با عمو و خانواده اش سر سفره هفت سین نشسته ام. خاطره های ترسناک مرگ دکتر ایروانی را شنیده ام. بارها از صدای بمباران ترسیده‌ام. در این خانه اولین ترسهای عمیق زندگیم در جانم خانه کرده است. از این خانه کابوس پابرهنگی به خوابهای همه سالهای من کوچ کرده است. از این خانه خاطره دوغهای ترش مسیر گنجنامه را دارم. عشق به کاسه های سفالی آبی را. ننویس آقا ننویس.

قبض را نوشته بود. بعد گفت کم می نویسم. به خاطر خاطره ها به دختر 6 ساله ای که از تاریکی و تنهایی می ترسید تخفیف می دهم. قبض را گذاشتم توی داشبورد. آرام از کنار سوپر سینا رد شدیم. گفتم ما پیاده می آمدیم تا اینجا ولی اجازه نداشتیم پفک بخریم. مغازه بسته بود. پشت آرامگاه ابرها آسمان را هزار رنگ کرده بودند. در من چیزی داشت می رقصید. چیزی شبیه کودکی که بزرگ شده بود و می دید پشت پنجره چیزی ترسناک نیست. می دید که از آن همه خاطره ی ترسناک فقط یک گرمی خوشایند مانده توی قلبش. گفتی خوبی؟ خوب بودم. از همیشه بهتر.