نامه،عکس قدیمی،یادداشت پاااره می کنیم. مجسمه می شکنیم. پا بده آب حوض هم می کشیم.
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفت:‌ «اسمش را دیدم و حالم بد شد. بعد یاد حرف تو افتادم.  ورق را کندم و تا جایی که می شد پاره پاره اش کردم. با هر بار پاره تر کردن با هر بار شنیدن آن صدای عجیب بهتر می‌شدم.» گفتم:‌« موثر است. واقعا موثر است.»

 لابد آدمها با خط و نوشته‌شان تکه‌های روحشان را جا می گذارند که اینطور حس عجیبی از پاره کردن این یادگاریهای قدیمی به آدم دست می دهد. انگار کن که یک ذره از خودشان باشد.

گذشته چیز عجیبی است. می دانی تمام شده و رفته اما باز از یک جا نیشش را در تن آدم فرو می کند. خوبیش این است که می توانی سرت را ببری بالا و بگویی خوب شد که تمام شد ها. رفتند. دیگر نمی توانند آزارم بدهند. حالا، حتی دیگر چیزی هم نمانده که پاره کنم. همه ی ذرات تکه تکه شده مدتهاست که هیچ شده اند.

بعد یک جا، یک روز که کنار گلدانهایم ایستاده ام، می بینیم دنیا  دارد دیوانه وار دور خودش می چرخد. بیراهه می رود. می خروشد. دوستهایم را حتی گاهی با خودش می برد و من در آن نقطه ی بی تکانی ایستاده ام که دیگر آنجا چیزی مهم نیست. نقطه ی بی تکان خودش مرکز زلزله است. نقطه شروع آوارگی است اما خوبیش این است که دیگر روحم نیست که آب می رود و کوچک می شود.

در این چرخش دیوانه وار، با قانون عزیز گریز از مرکز، ذره های نامه ها، عکسهای قدیمی و لبخندهایی که به تاریخ پیوسته اند دور می شوند و در فضای بی انتها پخش می شوند. دیگر کسی نمی تواند اینها را به هم بچسباند. هیچ کس نمی تواند.

برای من همین مانده که گاهی باید بایستم، وسط این چرخش دیوانه وار، به خودم یادآوری کنم که تمام شده، همه چیز تمام شده است ...