سنگ بودگی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک سنگ کوچک، یک سنگ خیلی کوچک را هم که بیندازی توی آب حوض تا ته دیواره ها را با دایره های هم مرکز پر می کند. دایره ها در مسیرشان به برگها می خورند. به حشره های شناور در آب. به تصویری که بی خیال روی آب نقش بسته. دایره ها همه چیز را تحت الشعاع خودشان قرار می دهند.

من، همیشه آن سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم دایره هایی درست کرده ام. دایره هایم زندگی آدمهای زیادی را تحت تاثیر قرار داده اند. یک وقتی که سنم کمتر بود بدم نمی آید پیشرو باشم. حالا خیلی محتاط ترم. می دانم زندگی آنقدر بالا و پایین دارد که نه می شود حکم کلی داد نه می شود راهی را با اطمینان به کسی توصیه کرد.

تقصیر من نیست که دایره هایم هنوز سر راهشان عکس ماه را می لرزانند یا حشره ها را غرق می کنند یا به برگهای مرده امید می بخشند. الان مدتهاست که من از ضربه ملایم دایره ها هم می ترسم اما کاری از من برنمی آید. من همیشه سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم...  از تاثیر دایره هایم بر آدمیان پناه می برم به خدای کرگدنها. خدای تصمیم گیرنده ها. خدای سنگهای کوچک و حوضهای خزه بسته...