رم دادن صید خود از آغاز غلط بود ، نبود؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چرا اینقدر ترک ترک و شکسته‌ام از پنجشنبه؟ هر جا پای برهنه‌ام را می‌گذارم خرده‌های شکسته می‌رود توی پایم. انگار چیزی در من فرو ریخته و همه جا را از این تکه‌های شکسته پر کرده.

قرار بود روز خاصی باشد. حتی فکر کرده بودم که چه عکسی بگیرم و توی اینستا بگذارم. قرار بود دستهایم را از دو طرف باز کنم توی میدان اصلی شهر و زیرش بنویسم: « چهل ساله شدم.» نشد. به جایش تا چشمهایم را می‌بستم دنیا شروع می‌کرد به چرخیدن. مانده بودم که دیوار ارغوانیم چرا دارد نزدیکتر می‌آید و بعد نرسیده به من دوباره برمی گردد. صدای خش خش برگ خوردن کرمهای ابریشم. صدای ماشینهایی که رد می‌شدند. صدای پای خودم روی کف خانه. همه هزار برابر می‌شد. هزار هزار برابر.

روز خوبی نبود. حتی معمولی هم نبود. یک روز بد بود. یک روز بد و سنگین و طولانی و تمام نشدنی.

دیشب که خوابیده بودم کمرم تیر می‌کشید. از جابجا کردن آن تیر و تخته‌های سنگین. نگفته بودم که دو شب است قرص مسکن می‌خورم و می‌خوابم که بتوانم بخوابم. صبح فکر کردم از بس احمقم. از بس دلم می‌خواهد دور و برم قشنگ باشد و شاد باشد و زنده. فکر نمی‌کنم به اینکه به چه قیمتی و چرا. خیلی وقتها، خیلی چیزها به بهایی که بابتش می‌دهی نمی‌ارزد. خیلی وقتها نمی‌شود یک ویرانه را درست کرد. بس که گذشته چیزی باقی نگذاشته که بشود به آن یک تابلوی کوچک آویخت. یک تابلوی کوچک حتی.

چرا همیشه من باید ساکت بمانم؟ چرا من باید مواظب باشم که جمله‌هایم خواب هیچ کسی را در هیچ جغرافیایی آشفته نکند. چرا کسی حواسش به من نیست؟ جواب را پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم اصلا جوابی هست یا نه. برای پیدا کردن جوابها زیادی تکه پاره‌ام. زیادی خسته‌ام. پرده‌هایی که شب عید شسته بودم بوی خاک گرفته‌اند. آن همه گلدان نتوانست نحسی را از آن خانه ببرد. از بس که خاطره‌های تیره عمیقند. من اشتباه کردم که آن همه سنگینی را دست تنها برداشتم که چه بشود؟ واقعا که چه بشود؟ با خودم چه فکر کردم؟ نمی‌دانم.

حالا دارم خودم را با خاطره دیروز عذاب می‌دهم. به زن احمقی فکر می‌کنم که در خانه می‌چرخید و فکر می‌کرد چیزی را تغییر داده است. زن احمقی با موهای فرفری که همین پنجشنبه 40 سالش تمام شده.