من اینجا خواب دیدن را دوباره به یاد آورده‌ام...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، از دلتنگی و شیاطین دیگر ، «و زخمهای من همه از عشق است»

این حجم دل بستن به خانه‌ای که خانه‌ی خودم هم نیست، ترسناک است. مثل این می‌ماند عاشق کسی باشی که رسما به دیگری تعلق دارد. بیشتر ایام سال این حقیقت تلخ را فراموش می‌کنم. خودم را دلداری می‌دهم که رابطه خانه و صاحبخانه فقط رسمی است و سند یک تکه کاغذ است و مگر یک تکه کاغذ چه اهمیتی دارد.

موضوع این است که آن یک تکه کاغذ خیلی هم اهمیت دارد. آن تکه کاغذ یعنی کسی به راحتی می‌تواند پنجره‌هایم را از من بگیرد و گلدانهایم را آواره کند. آن تکه کاغذ یعنی ما آواره‌ایم حتی اگر ته ته قلبمان در این گوشه معمولی شهر آرام گرفته باشیم. نمی‌دانم چرا این خانه را اینقدر دوست دارم. هیچ خانه‌ای را اینقدر دوست نداشته‌ام. هیچ خانه‌ی مرا از ناکجای شهر تا خودش نکشانده. هیچ خانه‌ای حواس پرت آواره‌ام را سامان نداده. من در این خانه بهبود یافته‌ام. زخمهایم را لیسیده‌ام. این خانه و کلیدش به من دنیایی را داده که نداشتمش.

 اگر می‌شد خانه‌ای را دزدید، می‌دزدیدمش و می‌رفتیم یک گوشه دیگر دنیا دور از چشم صاحبخانه با هم زندگی می‌کردیم. آنجا به خانه می‌گفتم که چیزهایی که روی کاغذ است اصلا مهم نیست. مهم دل آدمهاست. بعد سرم را کج می‌کردم و چشمهایم را باز باز و دلبرانه می‌پرسیدم: « تو هم عاشق منی مگر نه؟» و منتظر می‌ماندم تا سکوت ارغوانی‌اش را تعبیر کنم.