« آن زن دیوانه چه شد؟»
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩  کلمات کلیدی: پیسسسسسس

این دلتنگ خود خانه شدن هم حس عجیبی است. تازه است. مثل همه حسهای تازه با تعجب به هم نگاه می‌کنیم. باورم نمی‌شود که اینقدر اهلی شده باشم. نه. باورم نمی‌شود. حالا که به زندگیم نگاه می‌کنم می‌بینم تکه تکه اهلی شده‌ام. اهلی تو. اهلی این خانه. اهلی دوستانم. اهلی این خانواده دو نفره‌ای که با سینا داریم. اهلی تکه پاره‌هایی که خیلیهایش را با هم نمی‌توانم داشته باشم. اما آرامش، آرامشی که دنبالش نمی‌گشتم و نمی‌خواستم بین این تکه‌ها سراغم آمده. هر جا نگاه می‌کنم می‌بینم رسیده‌ام. بعد از آن همه در راه بودن به جایی میان زمین و آسمان رسیده‌ام. جایی که جا نیست شاید. اما ساکت و خوشایند و خنک است.

گاهی که تکه‌ها روی هم می‌لغزند، با تعجب نگاه می‌کنم. عادت کرده‌ام به این زندگی پاره پاره. به این آوارگی. به این که پخش شده‌ام. به گلدانهایی که روی آن میز چوبی گذاشته‌ام. به مبلهای نارنجی. به آفتاب دم صبح تابستان. به دیوار ارغوانی. به این زن با شال سفید هم عادت کرده ام که کمرش تقریبا همیشه تیر می‌کشد و وقتی که کمرش تیر نمی‌کشد می‌ترسد که مرده باشد.

اینجا که نشسته‌ام، صدای بچه های مهدکودک روبرو می‌آید. صدای ماشینهایی که عبور می‌کنند. صدای دستگاه سنگ ساب که شبیه صدای پره‌های هلیکوپتر است. صدای راه رفتن کسی پشت در که تو نیستی. صدای انگشتهایم روی این کیبورد سیاه. صدا، همه آن چیزی است که در این اتاق بزرگ دارم. از اهلی شدن می‌نویسم و باز می‌دانم که پشت این زن آرام که با شال سفید می‌خواهد شبیه دختری معصوم به نظر برسد، زن دیوانه‌ای کمین کرده که دلش می‌خواهد فرار کند. دلش می‌خواهد آرامش را با یک فوت محکم کنار بزند و باز دیوانه‌وار زیر بارانهای ناموجود راه برود. شبانه در شهر راه بیفتد و به خاطر دلتنگیهایش زیر آواز بزند.  دلش می‌خواهد یک دل سیر از زور عشق و خواستن گریه کند و تا در آغوشش نگیری گریه‌اش بند نیاید.