ذکر روز دوازدهم ماه
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

از یک جایی به بعد دست برمی‌داری از «منجی» بودن. می‌فهمی که در این دنیا مسئول حال خوب کسی به جز خودت نیستی. می‌فهمی که باید آن مرز باریک بین هم‌دلی تا هم‌حالی را جدی بگیری. این هم بخشی از بزرگ شدن است. یاد گرفتن اینکه در این دنیا نمی‌توانی چیز زیادی را تغییر بدهی. اصلا همین دست از تغییر دادن بقیه برداشتن خودش می‌شود بلوغ. بگذاری همه همان جوری که هستند، باشند. آدمها را یا بپذیری و به خودت راه بدهی و یا نپذیری. حالت سومی نباشد که هی قبای یکی دیگر را بکشی سرت تا خودت را به زور به کسی بقبولانی. یا هی بدوی که حال ناخوش کسی را به زور خوش کنی.

آخر آخرش این است که تنهایی.  ایستاده‌ای و با دستهای خالی زل زده‌ای به دنیایی که دارد راه خودش را می‌رود. دنیایی که در آن کسی حواسش به منجی بازنشسته‌ی خسته‌ای نیست که در طوفان سر خم کرده و «به من چه»، «به من چه»‌گویان منتظر است تا این روز هم بگذرد. اگر بگذرد.