« افسوس ما خوشبخت و آرامیم...»‌
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دنیا اگر برای دیوانگیهای من وقت داشت دنیای بهتری می‌شد. لیست کارهای نکرده روی دیوار آشپزخانه دیگر به کاشیهای بالای بالا رسیده است. 15 روز دارم تا شروع مدرسه و انگار این چهار ماه تابستان جز چرخاندن من به دورخودم کاری با من نداشته و ندارد. می‌چرخم و می‌دوم و نمی‌رسم. برای یکی از دوستانم پیغام گذاشتم که دیگر باید باور کنم که زندگی من همین است. همین دویدن مدام. راستش دیگر یادم نمی‌آید کی و کجا زندگی چیزی به جز این دویدن بوده. شاید فقط همان سالهای اولی که سینا به دنیا آمده بود و دنیا به طرز عجیبی آرام گرفته بود و من ایستاده بودم و دنیا دور من می‌چرخید. اما همان وقت هم، شب، همه که می‌خوابیدند من در قلمرو خانگیم راه می‌رفتم و می‌خواستم دنیایی را تصاحب کنم که مرا از یاد برده بود. بعد بچه بزرگ شد و دنیا دوباره شروع کرد رفتن و مرا دنبال خودش کشاندن.

یک وقتی گفته بودم انگار فاصله زمانی صبح که پرده‌های خانه را کنار می‌زنم و تا شب که پرده‌ها را دوباره می‌کشم به سرعت برق و باد می‌گذرد. حالا مدتهاست که پرده‌ها را نمی‌کشم و هر روز صبح آفتاب که بالا می‌آید فکر می‌کنم یعنی صبح شد؟ یعنی باز فردا شد؟ حتی آن فاصله زمانی بین کنار زدن پرده ها را هم گم کرده ام.

برای کسی که ایستادن را فراموش کرده است چه باید تجویز کرد؟

پرم از ددلاینها. در یکشنبه و سه شنبه های کلاس زبان. در یادداشتهای هفتگی و هر بار وقتی کلید می‌اندازم و در خانه را باز می‌کنم تا آن لحظه ی بعد که دوباره شروع کنم به دویدن به اندازه یک نفس کوچک فرصت دارم. آه کوچکی از سر رضایت شاید و بعد باید شام آماده کنم و ظرفها را بشویم و ثبت نام اینترنتی کلاس زبان را انجام بدهم و فکر کنم پس کی دنبال وامم بروم و ... و ... و ...